تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
سپس على به درون آمد و او مىزد سپس عثمان به درون آمد و او مىزد و چون تو - اى عمر ! - به درون آمدى دف را بيافكند و در گزارش احمد مىخوانيم كه پيامبر گفت : عمر ! به راستى كه اهريمن از تو دورى مىگزيند . و از زبان جابر آورده‌اند كه بوبكر ( ض ) بر برانگيختهء خدا ( ص ) درآمد و آنجا دف مىزدند پس بنشست و چون برانگيختهء خدا ( ص ) را ديد از آن كار جلو گيرى نكرد پس عمر ( ض ) بيامد و چون برانگيختهء خدا ( ص ) آواز او را شنيد از آن كار جلوگيرى كرد و آن گاه كه آن دو بيرون شدند عايشه ( ض ) گفت اى برانگيختهء خدا ! روا بود و پس از آمدن عمر ناروا شد ؟ او ( ع ) گفت : عايشه ! همهء مردم آن را بر خويش هموار نمىكنند . گزارش بالا را ، هم احمد در مسند خود آورده 5 / 353 و هم ترمذى در جامع خود 2 / 293 - كه مىنويسد اين گزارشى نيكو و درست و ناشناخته است - و هم حكيم ترمذى در نوادر الاصول - كه در ص 58 گزارش بريده و در ص 138 گزارش جابر را آورده و در جاى نخستين مىنويسد : خردمندان گمان نبرند كه عمر به اين انگيزه برتر از بوبكر است زيرا بوبكر در اين جا همانند برانگيختهء خدا ( ص ) است و برانگيختهء خدا دو كار و دو پايگاه را فراهم آورد ، پس او را پايگاه پيامبرى است كه هيچكس به وى نتواند پيوست و بوبكر را پايگاه مهربانى و عمر را پايگاه پيروى از درستى - بيهقى در سنن خود 10 / 77 و خطيب تبريزى در مشكاة المصابيح ص 550 و ابن اثير در اسد الغابه 4 / 64 و شوكانى در نيل الاوطار 8 / 271 نيز گزارش بالا را آورده اند 2 - از زبان عايشه آورده‌اند كه گفت برانگيختهء خدا ( ص ) نشسته بود كه بانگ و خروشى همراه با آواز كودكان به گوش ما رسيد پس برانگيختهء خدا ( ص ) برخاست و ناگهان زنانى حبشى را ديديم كه دست افشانى و پايكوبى مىكردند و كودكان گرد آنان را گرفته بودند پس گفت : عايشه ! بالا بيا و نگاه كن پس من