تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
ص 88 آمده : گويند كه آن بانگ كننده بوقحافه پدر بوبكر راست رو بود . كسى كه يك مليون اوقيه و سيصد و شصت تخت آراسته به ابريشم داشته سزاوار چنان بود كه ده تن همچون بوقحافه مردم را به مهمانسرا و بر سر خوان خوراكى هايش بخوانند نه اين كه پدر خودش مزدور مردمان ديگر گردد تا از اين راه چند شاهى پول سياه به دست آرد يا شكم گرسنه اش را سير كند . و اگر بوبكر را در آن روزگار چنان دارائىهائى بود كه پنداشته‌اند - و اگر بخشى از آن را هم داشت - نيازمند آن نمىشد كه براى كوچيدن با ياران برانگيختهء خدا ( ص ) دو شتر سوارى به هشتصد درم سيم بخرد ( 1 ) و آن گاه يكى را به برانگيختهء خدا ( ص ) پيشكش كند و او ( ص ) نيز آن را نپذيرد مگر با دادن بهاى آن ، و بگويد : من شترى را كه از آن خودم نيست سوار نمىشوم كه بوبكر گفت : اى برانگيختهء خدا ! پدر و مادرم برخى تو باد ! آن از آن خود تو است و پاسخ داد : نه ! بگو چه بهائى براى خريد آن پرداخته اى ؟ گفت چنين و چنان اندازه گفت پس من با پرداخت بها ، آن را مىستانم ( 2 ) . و اين كه برانگيختهء خدا ( ص ) آن را نپذيرفت انگيزه اى جز آن نداشت كه بوبكر را دارائى چندانى نبود يا او ( ص ) خوش نمىداشت كه هيچ كس منتى بر گردن وى داشته باشد تا پس از روزگارى چند چنين سخنانى كه بر وى بسته‌اند بر او نبندند كه : به راستى كسى كه بيش از همهء مردم در همراهىها و بخشش دارائى خود بر من منت دارد بوبكر است كه در بخش « سخنرانى پيامبر در برترى خليفه » گذشت . و تازه با نگرش به گزارش ابن صباغ در « الفصول المهمه » و حلبى در « السيرة » 2 / 44 در مىيابيم كه آن چه دربارهء خريد دو شتر گفته شده نيز جاى بررسى و گفتگوى بسيار دارد زيرا به گواهى اين دو نويسنده ، برانگيختهء خدا ( ص ) اسماء دختر بوبكر را بفرمود تا نزد على رود و او را از جاى پيامبر و بوبكر آگاه سازد و به او
هامش
( 1 ) طبقات ابن سعد 1 / 212 ، تاريخ ابن كثير 3 / 177 و 178 ( 2 ) صحيح بخارى 6 / 47 ، تاريخ طبرى 2 / 245 ، سيرة ابن هشام 3 / 98 و 100 ، طبقات ابن سعد 1 / 213 ، تاريخ ابن كثير 3 / 184 و 188