عايشه گفت : من به دارائى پدرم كه در روزگار نادانى - پيش از اسلام - يك مليون اوقيه بود نازيدم و باليدم ، در خانهء او سيصد و شصت تخت مىچيدند و بر روى هر تخت روپوشى گران - كه هر كدام به هزار دينار زر مىارزيد - مىافكندند ، و اين را از شيخ محمد زين العابدين بكرى هم شنيدى و آن گاه نيك مىدانى كه اين همه پيرايه خواه ناخواه چيزهاى ديگرى هم همراه دارد از كالاهاى نياز خانه ، و جامههاى گران بها و پشتىها و آوندها و زير اندازها - كه بهاى آنها نيز از همان اندازه كمتر نبايد باشد - و نيز نوكران و كارگزارانى كه چنان دستگاهى مىخواهد و كوشكها و بالاخانههاى بلند و آن چه بايستهء اين همه توانگرى است از اسبان و شتران و گوسفندان و گاوان و كشتزار و زمين و سرا و ديگر چيزهائى كه آن دارندگى و پايگاه و الا نيازمند آنها است .
من نمىدانم كدام زمين فراخى بوده كه اين همه را در خود جاى مىداده ؟
با اين كه در آن روزگار هيچ يك از پادشاهان جهان به اين اندازه دارا نبودند ! و آيا آن همه تختها را در يك بالاخانه چيده بودند ؟ چه بالاخانهء بزرگى بوده ! كه پهناورىاش زمينهء نبردگاهها و پهنهء بيابانها را شرمنده مىكرده ! و تازه چه خانهء بزرگى بوده كه اين ، يكى از بالا خانه هايش به شمار مىرفته ! و خوب بايد ديد چه روزى بوبكر بار مىداده و پذيرائى مىكرده كه مردان بزرگ به مهمانى او آيند و بر آن تختها بنشينند ؟ و چرا ما از دهان هيچ كدام از تاريخ نگاران و سرگذشت نويسان ، آهسته ترين سخنى دربارهء چنان روزى نمىشنويم ؟ مگر زبان كسانى را كه آن جا مىنشستهاند داغ مىكردند تا كسى داستان آن را بازگو نكند ؟ و گرنه سرشت رويداد ، بايستهء آن است كه آن انجمن بزرگ كه ميزبانش همهء كوشش خود را در آراستن آن به كار بسته هر هفته يا دست كم بگو هر ماه يا كم كم هر سال يا از اين هم كمتر در همهء زندگىاش يك بار آن را برپا كرده ، بايستى گزارشهائى داشته باشد كه تاريخ ، يادآورى آن را فراموش نكند و تاريخ نگاران ، رها كردن آن را روا نبينند ، با همهء اينها هيچگونه
الغدير ( فارسي ) — صفحة 82
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٨٢