اين خردى و ناچيزى داشته است .
ابن سعد از راه عطاء آورده است كه چون بوبكر به جانشينى پيامبر نشست بامدادان به سوى بازار شتافت و جامه هائى بر دوش خود بار كرده بود تا به فروشندگى پردازد پس عمر پسر خطاب و ابو عبيدهء جراح او را ديدار كردند و به وى گفتند اى جانشين برانگيختهء خدا ! كجا مىخواهى بر وى ؟ گفت بازار گفتند براى چه كارى ؟
توبه سرپرستى مسلمانان رسيده اى گفت پس به خانوادهام چه بخورانم ؟ گفتند بيا تا چيزى برايت معين كنيم پس با آن دو برفت و بناشد كه روزانه يك نيمهء گوسفند به او برسانند و پوشاك سر و تن او را هم بدهند .
و از راه عمير پسر اسحاق آورده است كه مردى عبائى بر گردن بوبكر راست رو ديد و پرسيد اين چيست ؟ بده من تا تو را از آن بسنده باشم گفت : از من دور شو كه تو و پسر خطاب مرا در كار خانوادهام به راه ناراست ننمائيد .
و در فراز ديگر كه نيز در گزارش ابن سعد آمده مىبينيم : راستى را كه چون بوبكر به جانشينى پيامبر نشست به سوى بازار راه افتاده پارچه هائى از آن خود را نيز بار كرده و مىبرد و مىگفت : شما مرا در كار خانوادهام به راه ناراست ننمائيد
و در گزارش حلبى آمده كه چون دست فرمانبرى به بوبكر دادند او ( ض ) بامدادان پارچه هائى بر بازوى خود افكنده رهسپار بازار شد پس عمر به او گفت :
كجا مىخواهى به روى ؟ تا پايان ( 1 )
وانگهى كدام روز بوده كه او دارائى گزافش را در راه پيامبر ( ص ) و براى برآوردن نيازهاى او و سود رساندن به وى بخشيده تا بيش از همهء مردم با دادن دارائى خود منتى بر وى داشته باشد ؟ چگونه آن را بخشيد كه هيچكس نديد و هيچ تنابنده اى گزارش آن را نداد ؟ و چگونه تاريخ ، يك جا از آن جاهائى كه بخشندگى مىنمود نشان نداده ؟ با اين كه از نشان دادن اين هم سرباز نمىزند كه وى يك
هامش
( 1 ) برگرديد به طبقات ابن سعد چاپ ليدن 3 / 130 و 131 ، صفة الصفوة از ابن جوزى 1 / 97 سيرهء حلبى 2 / 388