ورزيده و كار كشته بوده گزارشى به آن گونه آورده است كه شنيدى جز آن كه فرازهاى او با همهء كوتاهى و رسائى آنها بسيار آشفته است كه يك گوشهء آن هم با گوشهء ديگر سازگار نيست .
سپس حلبى آمده و برانگيختهء خدا ( ص ) را خوابانيده و سرش را در دامن بوبكر نهاده و چهرهء برانگيختهء گرامى را با اشكهائى كه بوبكر از روى درد مىريخته سيراب كرده و تازه همهء اينها دل حلبى را خنك نكرده و آتش او را فرو ننشانده تا زبان گزندهء خود را به سوى شيعيان گردانيده و سر ايشان را با پوششى پشمين به سان آن مار پندارىاى پوشانيده كه هرگز هيچ شيعىاى بودن آن را نپذيرفته .
و تازه آن گاه كه بوبكر پاى خود را تا رانش در آن لانه فرو كرد و پيامبر ( ص ) به درون آمد و ديد او نشسته است و تكان نمىخورد و خود خواست بخوابد و سرگرامى خويش را در دامن او نهاد ، چرا پيامبر از يار همراهش نپرسيد كه اين چه شگفت كارى و چه ناجور نشستنى است كه از آن برنمىخيزى ؟ و آيا با اين كه از نزديك وى را مىديد او مىتوانست همهء اينها را از يار همراهش پنهان دارد ؟
چه مار گزيده اى بوده ؟ و چه شكيبائى و چابكىاى داشته ؟ و چه چشم انداز هراس آورى است كه پاى مرد - آن هم بىهيچ پوششى - تا ران در لانه باشد و سر پيامبر بزرگ در دامن او ، مارهاى گوناگون از اين جا و آنجا او را بگزند و نيش بزنند ، نه مار گزيده مانند همهء مارگزيدهها به خود بپيچد كه تكانى به پا يا به پشتش بدهد و آن گزندگان جائى بيابند و از او دور شوند نه ناله اى سر دهد و نه آه و فغانى از او شنيده شود ، اشكهايش چنان سرازير گردد كه پيامبر كه ديده اش خواب مىرود و دلش خواب نمىرود ( 1 ) بيدار شود و يار همراه خود
هامش
( 1 ) بخارى و مسلم هر يك در صحيح خود با زنجيره اى گسسته آوردهاند كه پيامبر گفت :
دو چشم من به خواب مىرود و دل من به خواب نمىرود و نيز هر كدام با زنجيره اى گسسته آوردهاند كه پيامبر گفت : به راستى پيامبران چشمهاشان به خواب مىرود و دلهاشان به خواب نمىرود