سلام نمىگويد ؟ و كدام بىشرم است كه انديشهء پليدى را كه در خاطر وى گذشته آشكارا بر زبان مىراند نه ملاحظهء موقعيتش را مىكند و نه پرواى سخنش را ؟
آرى براى همينها بود كه او ( ص ) امر بقتل او كرد و او نيز از سر هوس سخن نمىگويد و گفتار وى هيچ نيست مگر وحيى كه بر وى مىشود . اما دو خليفه چون ديدند در حال نماز است بر او رحم كردند تا بر بنياد عقيدتى خويش پايدارى نموده و احترام نماز و آورندهء آن را نگاهدارند ! و عمر اين را هم به دلايل خود افزوده كه بوبكر بهتر از من بود و او را نكشت آيا پيامبر كه دستور بقتل او را داد از هر دو بهتر نبود ؟ آيا او خود قانون نماز را نگذارده و دستور به احترام آن را نداده بود ؟ يا مگر بوبكر و رفيقش سخنى را كه از حضرت دربارهء آن مرد و رازهايش شنيدند راست نشمردند ؟
براى دو خليفه بهتر آن بود كه اين بهانه هائى را كه تباهىاش آشكار است رها كنند و براى كار خود همان دليل را بيارند كه ابو نعيم در حليه ياد كرده و گفته آن دو ترسيدند وى را بكشند يا بر بنياد آنچه از ثمار القلوب ثعالبى آورديم آن دو بيمناكانه از سوى مردك پا پس كشيدند يعنى ترسيدند و ناتوانى نمودند و از آن مرد - كه هم بىسلاح بود و هم سرگرم نماز - چنان بيمى در دلشان افتاد كه به وظيفهء خود عمل نكردند . البته در اين صورت شايد معذور باشند كه دستور را انجام ندادند ! زيرا خدا هيچكس را بيش از آنچه توانائى او است تكليف نمىكند ! ولى آن دو كه از اول خويش را به اين گونه مىشناختند - و انسان بر خويشتن بينا است اگر چه عذرهاى خود را هم القا كند - پس چرا براى كشتن مرد داوطلب شدند و نگذاشتند پيامبر ( ص ) كسى ديگر را به اين كار فرستد ، تا فرصت از دست نرود و پيروان او ولو پس از روزگارى بعد از آن از شورشهاى خوارج آسوده و در امان بمانند ؟ و اين بوبكر همان است كه بنابر آنچه در بخش دليرى خليفه گذشت ابن حزم و سيوطى و قرطبى و محب طبرى وى را دليرترين مردم مىانگارند و اينجا مىبينيد از سايهء مردان در محرابشان هم مىترسد !
الغدير ( فارسي ) — صفحة 84
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٨٤