4 - چون عمر پسر عبد العزيز به جانشينى پيامبر نشست در يك سخنرانى خود گفت به راستى فدك از دارائىهائى بوده كه خداوند به پيك خود ارزانى داشته و مسلمانان نيز براى به دست آمدن آن نه اسبى دواندند نه سپاهى به كار گرفتند .
پس فاطمه آن را از پدرش بخواست و او گفت ترا نرسد كه درخواستى از من كنى و مرا نرسد كه به تو دهم ، اين بود كه در آمد آن را به هزينهء در راه ماندگان مىرسانيد و سپس كه بوبكر و عمر و عثمان و على به سرپرستى توده نشستند همان برنامهء پيك خداوند - درود و سلام خدا بر وى - را دربارهء آن پياده كردند تا معاويه فرمانروائى يافت و آن را تيول مروان پسر حكم گردانيد و مروان آن را به پدرم و عبد الملك بخشيد و پس از آن دو به من و سليمان و وليد رسيد و چون وليد بر سر كار آمد از وى و سليمان درخواست كردم بهرهء خود را به من باز گذارند آن دو نيز بپذيرفتند تا همهء آن به دست من افتاد و مرا هيچ دارائى دوستتر از آن نبود گواه باشيد كه من آن را بر گرداندم و براى همان هزينه هائى نهادم كه در آغاز ويژهء آن بود .
5 - پس تا آن گاه كه عمر پسر عبد العزيز فرمان مىراند فدك در دست فرزندان فاطمه بود تا يزيد پسر عبد الملك بر سر كار آمد و از ايشان باز ستاند و دوباره به چنگ مروانيان افتاد كه همچنان دست به دست بگردانند تا جانشينى پيامبر از ميان ايشان به در رود .
6 - و چون ابو العباس سفاح بر تخت نشست آن را به عبد اللَّه پسر حسن پسر حسن پسر فرمانرواى گروندگان على باز گرداند .
7 - سپس كه ابو جعفر منصور پادشاه شد آن را از دست حسنيان باز گرفت .
8 - سپس مهدى پسر منصور آن را به نوادگان فاطمه - درود بر او - پس داد .
9 - سپس موسى پسر مهدى و برادرش آن را از دست فاطميان گرفتند و همچنان در دست ايشان بود تا مأمون فرمانروائى يافت .
10 - مأمون در سال 210 آن را به فاطميان برگردانيد و در اين زمينه نامهء
الغدير ( فارسي ) — صفحة 47
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٤٧