- احمد - گرفتم و سپس كه چارپاى سوارىام را با بارهاى آن براى سفر ، سخت ببستم .
و براى بازپسين ديدار او را بدرود گفتم
او از سر اندوه بگريست و اين هنگامى بود كه شتران سرخ مو ما را از يكديگر جدا مىكرد ،
و دنبالهء افسار را با هر دو دست گرفته و مىكشيد ( 1 )
پس من به ياد پدرش افتادم و اشك از ديدگان فرو ريختم
تا باران سرشكم سرازير شد .
پس گفتم با راه نمائى در ميان عموهائى كوچ كن
كه فرومايه نيستند و در سختىها يارى رسانند ( 2 )
پس او در ميان كاروانى كه شتر سواران آن برفتند بيامد .
همان كاروان كه هر چند اصل آن ناخجسته نبود ولى انديشه هايش نافرخنده مىنمود .
پس چون در سرزمين بصرى فرود آمديم كسانى خود را به بام خانهها كشيدند
و از بالا به نگريستن در ما پرداختند
و اين هنگام بحيرا بيامد
در حالى كه نوشابه اى نيكو و هم خوراكى براى ما فراهم آورده بود .
پس گفت همهء ياران خويش را براى خوردن خوراك گرد آريد
و گفتيم كه همه را فراهم آورديم .
مگر يك كودك يتيم ، گفت او را نيز بخوانيد چون خوراك ما بسيار است
و امروز خوردن آن به روى ناروا نيست
هامش
( 1 ) چنانچه از وزن اصل اين شعر و هم از گزارش بحار در 35 / 130 بر مىآيد كلمهء اخذت ، دستخوردهء جاذب است ( م ) .
( 2 ) يارى رسان ترجمهء مواسين است كه در متن غدير به غلط به صورت مواسير ياد شده بنگريد به بحار 35 / 130 ( م )