بر سر اين خوراك من باز نماند گفتند اى بحيرا هيچكس از سفرهء تو باز نمانده است كه سزاوار باشد به نزد تو آيد مگر كودكى كه از همهء اين گروه خردسالتر است و در ميان بارهايشان به جاى مانده است گفت چنين نكنيد او را نيز بخوانيد تا با شما در خوردن اين طعام باشد مردى از قريش گفت سوگند به دو بت لات و عزى كه امروز خبرى است آيا سزاوار است كه پسر عبد اللَّه از خوراك خوردن در ميان ما باز بماند سپس به سوى حضرت برخاست و او را در بر گرفت و با او روى به ايشان آورده او را در ميانه بنشاند و چون بحيرا او را ديد خيره خيره به او نگريست و نشانه هائى را كه در مژدههاى انبياء به ظهور وى دربارهء چگونگىهاى بدنىاش ياد شده بود و مىدانست يكان يكان با چشم دروى بجست و بيافت تا چون آن گروه خوردن خوراكى را به پايان بردند و پراكنده شدند بحيرا برخاست و او را گفت اى كودك تو را به لات و عزى سوگند كه از آنچه تو را مىپرسم مرا آگاه سازى رسول خدا ( ص ) گفت هرگز با سوگند به نام لات و عزى چيزى از من مپرس بحيرا گفت پس تو را به خدا سوگند كه مرا از آنچه مىپرسم آگاهى دهى . گفت هر چه خواهى بپرس و او شروع كرده در مورد خواب و كارها و حال و كيفيت او چيزها بپرسيد رسول خدا نيز او را آگاهى مىداد و بحيرا مىديد كه پاسخها با نشانه هائى كه از پيامبر موعود مىداند هماهنگ است پس به پشت او نگريست و مهر نبوت را ميان دو كتفش و در همان جائى كه در بشارتها گفته شده بود بديد .
تا پايان حديث و ابوطالب در اين باره گفت :
« به راستى كه پيامبر - محمد پسر آمنه -
نزد من جايگاهش از فرزندانم نيز والاتر است
چون به افسار شتر من آويخت دلم بر او بسوخت
و اين همان گاه بود كه شتران سرخ موى با توشه هائى كه بر پشت داشتند راهى دراز در پيش گرفتند
پس اشكى روان از دو ديدهء من سرازير شد
الغدير ( فارسي ) — صفحة 276
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٧٦