خواهم برد و من و او هرگز از يكديگر جدا نخواهيم شد ، پس او را نيز برد و چون كاروانيان به سرزمين بصرى از مرز و بوم شام رسيدند در آنجا راهبى يافتند كه او را بحيرا مىگفتند و او در صومعه اى نشيمن داشت و داناترين ترسايان بود و پيوسته در آن صومعه راهبى بود كه چنانچه مىپندارند دانش آنان دربارهء نامهء آسمانىشان به او مىرسيد و آن را يكى از ديگرى به ميراث مىبردند چون در آن سال بر بحيرا فرود آمدند با آن كه پيش از آن هم بارهاى بسيار بر او گذشته بودند و او با ايشان سخن نگفته بود و كارى به كار آنان نداشت ولى در آن سال چون نزديك صومعهء او فرود آمدند خوراكى بسيار برايشان بساخت و اين براى آن بود كه چنانچه مىپندارند وقتى در صومعه اش بود به هنگام روى آوردن ايشان چيزى در ميان كاروان ديده بود و آن نيز ابرى بود كه در ميان گروه بر سر او ( ص ) سايه افكنده بود پس چون روى آوردند تا در سايهء درختى كه نزديك او بود فرود آمدند او به ابر نگريست كه پس از آن ؛ درخت سايهء خود را بر سر او افكند و شاخههاى خود را بر سر رسول خدا ( ص ) فروهشت يعنى آويزان كرد تا حضرت در زير آن ، در سايه نشست و چون بحيرا اين را ديد از صومعه اش فرود آمد و بفرمود تا آن خوراك را بساختند و چون آماده شد به نزد ايشان فرستاد و گفت اى گروه قريش من براى شما خوراكى ساختهام و دوست مىدارم كه همهء شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد براى خوردن حاضر شويد مردى از ايشان گفت اى بحيرا ! امروز خبرى است و گرنه ما پيشترها چه بسيار بر تو مىگذشتيم و تو چنين نمىكردى امروز تو را چه مىشود ؟ بحيرا گفت راست گفتى و به همانگونه بود كه مىگوئيد ولى اينك من شما را مهمان مىكنم و دوست دارم كه شما را گرامى دارم و برايتان خوراكى بسازم تا همه تان از آن بخوريد پس همه نزد او گرد آمدند و رسول خدا ( ص ) چون خردسال بود در زير درخت كنار بارهاى آن گروه بماند و چون بحيرا به آن گروه نگريست نشانه اى را كه مىشناخت و چگونگى آن در دانش او موجود بود در نزد ايشان نيافت و گفت اى گروه قريش هيچكس از شما از آمدن
الغدير ( فارسي ) — صفحة 275
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٧٥