تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١

2 باران خواستن ابوطالب از بركت پيامبر ( ص )

ابن عساكر در تاريخ خود آورده است كه جلهمة بن عرفطه گفت در خشكسالى به مكه در آمدم و قريش گفتند اى ابوطالب دره‌ها خشكزار شد و نانخوران ما به تنگنا افتاده‌اند با ما به نماز باران بيا ابوطالب بيامد و كودكى را به همراه داشت كه گوئى خورشيدى بود كه در تاريكىها پردهء ابرى سياه از چهره اش كنار رود تا خود بدرخشد و پيرامون او نيز بچه هائى بودند پس ابوطالب او را بگرفت و پشت وى را به كعبه چسبانيد و كودك انگشت او را گرفت ، آن هنگام هيچ پاره ابرى در آسمان نبود ولى ناگهان از اين جا و آن جا ابرها روى آوردند و پر آب شدند و شدند تا يكباره رود بار و دره گفتى كه در زير چكه‌هاى آن تركيدن گرفت و انجمنها و بيابانها از باران به آسايش رسيد و در همين زمينه است كه ابوطالب گويد : « سپيد روئى است كه به آبروى او از ابر ، باران مىخواهند . سرپرست كار پدر مردگان است و نگهبان بيوه زنان . مستمندان هاشمى به پناه او مىشتابند . و نزد وى در سايهء رحمت و نعمت به سر مىبرند . به ترازوئى دادگرانه مىماند كه به اندازهء يك جو نيز كم نمىگذارد . و به افزار سنجشى راستگو كه سنجيدن آن سهمناك نيست . » شرح بخارى از قسطلانى 2 / 227 ، المواهب اللدنية 1 / 48 ، الخصايص الكبرى 1 / 86 ، 124 ، شرح بهجة المحافل 1 / 119 ، سيرهء حلبى 1 / 125 ، السيرة النبوية از زينى دحلان كه در حاشيهء حلبى چاپ شده 1 / 87 ، طلبة الطالب ص 42 شهرستانى در ملل و نحل ص 225 از ج 3 كه در حاشيهء الفصل به چاپ رسيده سرور ما عبد المطلب را ياد كرده و مىنويسد از دلايلى كه معرفت او را به حال