تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
از من گشودند و گفت برو نزد همان كس كه در راه محبت او چيزى مىخواستى تا زبانت را به تو باز دهد گفت : من از نزد او بيرون شدم و در حالى كه از سختى درد و رنج مىگريستم رو به حجرهء پاك پيامبر نهادم و در دل گفتم اى رسول خدا تو مىدانى كه در راه دوستى بوبكر چه بر سر من آمده اكنون اگر اين يار تو بر حق بوده دوست مىدارم زبانم را به من باز دهى پس در همان حجره با حالى پريشان كه ناشى از سختى درد بود شب را ماندم و در خوابى سبك فرو رفته و در خواب ديدم كه زبان من به حال نخست بازگشت پس بيدار شدم و ديدم زبانم چنانچه نخست بوده درست در دهانم هست و مىتوانم سخن گفت پس گفتم شكر خدا را كه زبانم را به من برگردانيد و دوستى بوبكر ( ض ) در دلم افزايش يافت و چون سال ديگر بيامد آنان در روز عاشورا چنان كه عادتشان بود فراهم آمدند من نيز به آستان همان قبه رفتم و گفتم در راه دوستى بوبكر يك دينار به من بدهيد پس جوانى از حاضران برخاست و مرا گفت بنشين تا كارمان تمام شود پس نشستم و چون كارشان تمام شد آن جوان بسراغ من آمد و دست مرا گرفت و به همان خانهء پارسال برد و داخل كرد و پيش رويم غذائى نهاد تا چون از آن فارغ آمديم جوان برخاست و درى را بر من گشود كه به يكى از اطاقهاى خانه باز مىشد و سپس آغاز بگريستن كرد من برخاستم تا ببينم علت گريه اش چيست پس ديدم كه در آن اطاق بوزينه اى را بسته بودند من داستان او را پرسيدم گريه اش شدت كرد دلدارىاش دادم چون آرام گرفت گفتمش به خدا سوگند مىدهمت كه داستانت را برايم بگوئى گفت اگر برايم قسم مىخورى كه هيچكس از مردم مدينه را از آن آگاهى ندهى مىگويم من برايش قسم خوردم و سپس او گفت بدان كه در سال گذشته كه ما روز عاشورا در قبهء عباس بوديم مردى به نزد ما آمد و در راه دوستى بوبكر ( ض ) چيزى از ما خواست پدرم كه از بزرگترين شيعيان امامى بود برخاست و به او گفت بنشين تا كارمان تمام شود . پس چون كارشان تمام شد او را به همين خانه آورد و دو غلام را بر او گماشت تا او را كتك زدند و سپس دستور داد زبانش را ببرند و آن دو نيز چنين كردند و او