تو را نامى است كه بهترين آفريدگان ديده
و كى ؟ همان هنگام كه نزديكتر شد و اسراء ( 1 ) او را بخويشتن چسباند »
ولى اين همچون افسانهء بوبكر نيست زيرا در آن نيامده كه جبرائيل همانند ابليس در دل گذرانده بود كه از فرمان خداى پاك سر بپيچد و در آن نيامده كه امير المؤمنين از غيب خبر داده و در آن نيامده كه هيبت حضرت بر هيبت خداى بزرگ غالب آمد و نيامده كه جبرئيل از هيبت حضرت به سجده آمد و نيامده كه آنجا خرگاهى بزرگ بود كه بر آن نوشته بود على على و نيامده كه حضرت جبرئيل را آواز داد و گفت سجده كن و به اين وسيله او را ترساند در روايت ما هيچ كدام از اينها نيست زيرا شيعه از گزافگوئى در فضيلت خوانى هر چه بيشتر خود را دور مىدارد .
9 داستانى مشتمل بر كرامتى از بوبكر
ابو العباس بن عبد الواحد از زبان شيخ نيكوكار عمر بن زغبى آورده است كه گفت من مجاور مدينهء سرفراز - بر سر فراز كنندهء آن برترين درود و سلامها باد - بودم در روز عاشورا كه شيعيان امامى در قبهء عباس - عموى پيامبر - گرد مىآيند من نيز بيرون شدم و ديدم كه آنجا فراهم آمدهاند من در آستانهء قبه ايستادم و گفتم در راه دوستى بوبكر چيزى به من دهيد . پس شيخى از آنان به سوى من آمد و گفت بنشين تا كارمان تمام شود و چيزى به تو دهيم پس نشستم تا كار خود را به پايان بردند و سپس آن مرد بيرون شد و دست مرا گرفت و مرا بخانهء خود برد و داخل خانه كرد و پشت سر من در را بست و دو غلام را بر من گماشت تا هر دو دست مرا با ريسمان به پشت سر بستند و با كتكهاشان مرا به درد آوردند سپس آن دو را بفرمود تا زبان مرا ببرند آنها نيز چنين كردند و آنگاه آن دو را بفرمود تا بند
هامش
( 1 ) اسراء در آمدن در اعلاى هر چيزى و اينجا شايد اشاره به معراج پيامبر باشد .