تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
و چرا پسر آن جنايتكار - كه البته خود و پدرش هرگز متولد نشده بودند - مهمان خود را نزد پدرش برد و با آنكه آن مرد را نمىشناخت از رسوائى نترسيد و چرا او را از كار ننگين پدرش آگاه كرد با اين كه جريان وى را از مردم پوشيده مىداشت و وانمود مىكرد كه وى مرده است ؟ چه سان باور كنيم كه مردى بخاطر پايدارى بر عقيده و دوستى خليفه اش زبانش را ببرند و او داستان خود را پنهان دارد و پراكنده نسازد و دادخواست و فرياد به نزد هيچ مقامى نبرده و سرگذشت خود را به گروه خويش باز نگويد و دربارهء گرفتارىاش يك كلمه هم بر زبان نراند نه بسراغ قاضى و حاكم رود و نه به ادارات دولتى كه براى اظهار نظر در شكايت او صلاحيت دارند ( دادگسترى ، ادارهء پليس ) سر بزند با آنكه از سختى درد فريادش بلند باشد و با آنكه هميشه اينان در پى بهانه اند كه بر شيعه بتازند و گرفتارىهاى بزرگى به اين گونه را بر آنان ببندند . چگونه باور كنيم كه او از خانهء آنكس كه بر وى آن جنايت را روا داشت با زبان بريده و دهان پر از خون بيرون آيد و بحجرهء شريف پناهنده شود و از سختى درد گريان و بيقرار باشد ولى باز هيچكس از حال او آگاه نشود و هيچ گوشه اى از سرگذشت او نيز دانسته نگردد و آستانه داران پيامبر نيز سر از كار او در نيارند ؟ چرا آن مرد همان وقت از جنايتى كه دشمن خليفه اش بر وى روا داشت پرده بر نگرفت و راز او را آشكار نساخت و كرامت صديق را ننمود و دشمن او را رسوا نگردانده پرده از اين كرامت سترك بر نداشت و آن را آويزهء گوش اين و آن نساخته پوشيده داشت و همچون مرده اى در گورش كرد كه گويا زبانش پس از آن هم بريده بود و به راستى نديده بود كه زبانى درست در كامش باشد شايد هم به اين دلخوش بود كه پس از وى بزرگان قومش هر چه بيشتر بر او دروغ خواهند بست . اگر به شگفت آئى جا دارد كه مىبينى اين يكدندهء گستاخ پس از آنچه بر سرش آمد هنوز يكسال هم بتمامى نگذشته بود كه دوباره در سال آينده به گدائى