به دندان پيشينت سوگند - و چه دندانى كه مرواريدهاى به رشته كشيده
را مىماند ! -
و به آن ترى دلپذير لبانت - كه همچون باده است ، از انگبين سرشته
شده ، زنگ دل را مىزدايد و درخشانش مىسازد -
سوگند كه من در كوى دلدادگى بندهء توام و در گزارش عشق خويش
سرور آمدهام ( 1 )
بارهى خويش دادگرى كن ، ستم روا مدار ، ببخشاى و با آن همه وفائى
كه دارى از نزديك داشتن او به كويت دريغ مورز .
وفادارى نماى ، بيداد را فرو گذار ، كه من دلباخته اى جگر سوختهام .
رنج جدائى چنان جان مرا گداخت كه امويان با كشتن حسين دل محمد
را ، همان دخترزادهء پيامبر برگزيده و راهبر كه مردم را از گمراهى به
درآورد و رهنمون گرديد .
و همان فرزند سرور ما : على مرتضى - درياى بخشندگى ، سيراب كنندهء
تشنه لبان و نابود سازندهء بد كنشان -
و همان كه دودمانش از همگان برتر است و پدرش از همه بزرگوارتر
و گوهرش از همه ارجمندتر و بنيادش از همه گرامىتر .
دريائى لبالب ، شيرى خشمگين ، بارانى تند ، بامدادى روشن ،
اخترى راهنما و ماهى نمايشگر با چهره ى رسا .
سرورى شايستهء پشتگرمى ؛ حسين كه از همهء مردم - در خاور و باختر -
بخشنده تر و گشاده دستتر است .
فراموش نمىكنم كه در كربلا سخت تشنه بود و - با آن همه گرفتارى -
راهى به سوى آب نداشت .
گروهى از سپاه يغماگر اموى در پيرامون سراپرده هايش
هامش
( 1 )فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم
بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم( خواجهء شيراز )