‹ 36 › آن چهره را كه همراه با زنجير زلف ديد در زندان عشق پاى بند كرد .
و چنين است كه سرزنشگر من پوزش مرا پذيرفته و خواب آرام از
ديدگانش رخت بربسته است
آهوئى سپيد بود كه دلمرا با تير نگاهش نشانه رفت ، ابرو را كمان گردانيد
و تير را يك سر در ميان نشانه جاى داد .
ماهى كه هلال خورشيد را بر بالاى پيشانى دارد و چون رخ مىنمايد
آفتاب از شرمندگى روى مىپوشاند -
بالاى او به شاخهء تازه مىماند كه از وزيدن باد خم مىشود ، كبوتر زنده
دل است كه با آواز خود در او دل مىربايد .
چون آهنگ ستيزه كند همان بازوى نرم و نازك را نيزه گردانيده تير
مژگان را برهنه مىنمايد او را به سان شمشيرى بران و لرزان مىبينى
- يا همچون آهوئى با چشمهاى نگران و گردنى به نرمى برگشته -
‹ 37 › زلف تاريك و چهرهء درخشانش دو پديدهء ناساز را يك جا نشان مىدهند
كه يكى گمراه مىكند و ديگرى راه مىنمايد .
‹ 38 › يكى شب است و ديگرى بامداد ، يا سياهى در دل سپيدى ، اين دلدادگان
را راهنمون گرديد و آن سرگردانشان ساخت .
مپنداريد كه گرههاى گيسويش را داود ( 1 ) همچون زنجيرى به هم بافته
و به گردنش افكنده است .
بلكه دو بيجادهء گونه اش رخسار او را آراسته و آن را زبرجدى گردانيده
است .
اى كشندهء دلباختگان ! واى آنكه - با نگاهت - تيرهاى نابودى را
به سوى ما مىافكنى !
هامش
( 1 ) پيامبر خدا كه - با گره در گره افكندن پاره هائى از آهن - زره مىساخت ، خداوندگار عرفان گويد :رفت لقمان پيش داود صفا
ديد او مىكرد ز آهن حلقه هابرگرديد به ص 49