با دلى دردمند و ديده اى كه اشك آن سرازير بود
آمدند و دخترزاده ى پيامبر را ديدند بر بسترى از نيزهها و پيكانهاى
شكسته خفته
- از آندستش كه بر سنگ خانهء خدا نهاد و از آن لبش كه بوسه بر آن داد -
شمر از آن كينه سر از پيكر وى جدا مىكرد
زمين از هراس كردارشان بر خويش مىلرزيد
خواهر و بانوى خردمندش چهره را با آستين مىپوشانيد
و با دلى ريش و سرگشته پياپى خم مىشد
برادر ستمديده و دور از ميهنش را مىخواند : برادر !
اى كاش مرگ ديده بر تو نمىگشود .
بانوان را به پشتگرمى چه كس رها كرده اى ؟
ما را به كه سپرده اى ؟ كيست كه بر پردگيانت دل بسوزاند ؟
اين سكينه است كه سكينهء ( آرام دلى ) خود را از كف داده
و اين فاطمه است كه با ديدهء خونين بر تو مىگريد
خواهد كه با اشك روان بر او بوسه زند
- و دختر زادهء پيامبر از رنج مرگ به او نمىپردازد -
جلوى خون را مىگيرد و خواهد ناوك تيرى را كه در پيكر او شكسته
بيرون كشد
و نمىتواند .
از شوريدگى ، او را به خويشتن مىچسباند ، مىبوسد
و گلوى خونين وى سينه اش را رنگين مىسازد
سهمناكى گرفتارى و سوخته دلىاش
- با آن اندوه جدائى ناپذير و سپرى نشدنى - بر آن مىداردش كه بگويد :
برادركم ! تو فروغى بودى كه از آن پرتو مىگرفتيم
الغدير ( فارسي ) — صفحة 147
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٤٧