سروده هائى از برسى حلى است
كه گرههاى رشتهء آن خوش و رسامى نمايد
و همچو گلوبند آراسته به گوهر ، زيبا است .
دستى به آستانت دراز كرده
كه تو - اى فرزند پيامبر ! - بخشنده اى و از لغزش او چشم مىپوشى
رجب اميد دارد كه چون بيايد
به دستيارى آنها در پيشگاهت پذيرفته گردد كه ستايشگر تو است و پشتگرمى به تو دارد .
پس از مرگ كه باز گردد تو پناهگاهى
و آنگاه كه پهنهء زمين بر او تنگ شود تو او را به فراخناى آسايش مىرسانى
درود خدا بر تو باد و تاكى ؟ تا آنگاه كه ابر ، باران سرشگ را فرو مىريزد
و نرم بادها مىوزد و بوى خوش را مىپراكند »
و هم از او است در سوك پيشواى ما دخترزادهء پيامبر - درودهاى خدا بر وى - كه مىگويد
: ‹ 36 › « نه ياد از سرائى پر نهال و نشانهها مرا بر سر شور مىآرد ( 1 )
و نه درود بر آن دلبر - سلمى - كه در گوشه ى ذى سلم ( سرزمينى
با يك گونه درخت ) است
نه براى دلداده اى كه - از سر دلباختگى -
سرشگ وى - به سان رگبارهاى جدا نشدنى از تندر - سرازير است
شيفتگى مىنمايم
- نه بر ويرانه هائى كه يك روز در آنجا درنگى دراز داشتم
و با چادرنشينان و مردم آن تيره به گفتگو پرداختم -
‹ 37 › نه به دامان سرود گوى كاروان مىآويزم و مىگويم
( اگر به آن شكاف كوه رسيدى از همسايگان پرس و جوئى كن ( 2 ) )
هامش
( 1 ) برگرديد به زيرنويس ص 71
( 2 ) ن - سرآغاز چكامهء بديعيه است از صفى الدين حلى . برگرديد به ج 6 ص 44 چاپ دوم .