بلكه سرورم حسين را به ياد آوردم
كه در كربلا با كرببلا ( رنج گرفتارى ) تشنه افتاده است
شكيبائىام نماند ، سرشكم روان گرديد
خواب از ديدگانم برفت و بيدارى با بيمارى در آميخت
كار دل به سرگردانى كشيد و اشگها سرازير شد
و نتوانستم از ريختن و آميختن خون خود با آنها جلوگيرى كنم
او را فراموش نمىكنم كه سپاهيان بد كيش همچون دريائى پر آشوب
پيرامونش را گرفتند ،
لشگر به اميد پيروزى بودند و كيش ما دردمند
سواركاران گمراه گرداگرد او در كربلا چرخ مىخوردند
خداوند مىشنيد و گوشهاى آنان كر شده بود
مرگ شتابان به سوى شهسواران آرزوها مىتاخت
و نيستى با زانوئى بى گام به سويشان مىشتافت
او - كه آنچه را ميان خامه و نامهء خداوندى گذشته بود مىدانست -
با چشمى كه سرشك آن روان بود پرسيد
اى مردم ! اين خاك را چه نام است ؟
و آنان در پاسخ پيشى گرفته و سخن را به سخن پيوند زدند .
: اينجا را كربلا مىخوانند ، گفت : هان !
مرگ ما نيز در ميان اين زمينهاى پست و پشتههاى بلند روى خواهد داد
بارها را فرود آريد كه مرگ با ما دست به گريبان شده است .
جاودانگى چشم به راه ما نيست و جز خدا هيچ چيز پايدار نخواهد ماند
اى مردان ! در رويدادى سهمناك به فرياد برسيد
كه مرگهائى ناگهانى را ستمكارانه به ارمغان آورد - آن هم در ماهى
كه پيكار در آن ناروا بود -
الغدير ( فارسي ) — صفحة 145
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٤٥