آتش ، روسرى او است و سرشگ ، بخشش وى .
ديگرى آن است كه سختى رويدادها همه چيز را از يادش برده ، نمىداند
آن كه به او ارجمندى مىبخشيد كجا رفته
همهء راهها بر او بسته و پهنهء زمين بر او تنگ مىنمايد .
زينب ماتمزده شيون مىكند
و اندوه چنانش نزار كرده كه نتوان گفت .
آوا برمىدارد كه برادرم ! و اى يگانه كس و اندوخته ى روانم !
و اى ياور و پناه و اميد و خواستهام !
اى كه براى پدر مردگان همچون باران بهارى پر از بخشش بودى
اى حسين !
و اى سرپرست بيوه زنان ! پس از دورى از شما ما را به جائى دور افكندند
برادرم ! پس از آن پوشيدگىها و پرده نشينىها و ارجمندىها
دراز گوشانى به جنگ ما آمدهاند و فرومايگان جامههاى ما را به
يغما مىبرند
اى زادهء طاهاى ( 1 ) پاك ! دخترانت ماتمزده اند
بارو كالاى توبه تاراج مىرود و سپاهيان آن را ميان خود بخش مىكنند
اميد و آرزوها بر باد رفت
و با مرگ تو دانش و پارسائى و دين نيز نابود گرديد
بىدينى شادمانه لب به خنده گشود
و ديدهء سرفرازى چندان گريست تا گونهها را بشكافت
چمنزار برترىها پس از سرسبزى و شادابى خشك شد
و ماه دو هفته چهره در گور نهفت
براى ربودن چادرهائى كه مانده دست دشمنان به كشمكش با ما
هامش
( 1 ) بنگريد به زيرنويس ص 50 .