و بسى نماند كه بالاترين گردنههاى كوهها فرو ريزد
تخت گاه خداوندى - در جهان نهان - از بيم لرزيدن گرفت ،
فرشتگان براى او به شيون آمدند و جايگاههاى سرسخت درهم شكافت
پرندگان و وحشيان از وحشت به سوكنامه خوانى پرداختند
و جهان كه با پرده اى تاريك پوشيده شد پريان از خود بى خود گرديدند
خورشيد بامداد - با دردمندى - خود را به شب رساند
و بالاى چهرهء آن - هنگام آمد و شد - زردفام مىنمود
اى آن كشته كه آسمان بر او خون گريست !
و با مرگ او تختگاه ارجمندىها ارج خود را از دست داد و پايگاه
سرافرازىها ويران گرديد !
اى جان باختهء دور از ميهن كه چشمهء خانه اش به مردم آب مىنوشانيد
و با تشنه كامى سرش را بريدند و از خونش گلهاى سرخ به دست دادند !
( يا از رگ گلگون گردنش او را سيراب گردانيدند ) .
جانم فداى آن كشته اى كه با خون خود شستندش
برهنه بود و بادهاى وزنده جامه بر او پوشيد .
سپاه چندگانه پرستى - با كينه ورزى - ستوران خود را بر اندام او
رانده و سينه اش را درهم كوفتند
و با سم اسبها و تاخت بردنهاشان كالبد او را خرد كردند .
اسب او نيز به سوى خانوادهء وى برگشت
و چون با پشت تهى از سوار مىدويد زمين را با گونه اش مىشكافت
زنان با ناله و سرگردانى ( 1 ) از سراپرده به در آمدند
- و با دلى كه هيچ نمانده از بسيارى اندوه آتش بگيرد -
يكى آن زن اندوهگين است كه چهرهء خود را با آستين مىپوشاند
هامش
( 1 ) واژهء ناپسند ذلت را كه در خود سروده بود نديده گرفتم