پس مثل اينكه او و مركبش و نيزه اش و شمشيرش چون شب تار و تاريك بود ،
آسمانى كه ماهى به آن پشت سر آن ستاره دنباله دارى بود و در پيش روى آن در تاريكى شب ستاره اى درخشنده اى ،
‹ 140 › در تنگناى ميدان جنگ كناره گرفت از پيش روى او به زمين خالى و بى آب و علفى رفت ،
پس گويا كه در آن محل جارى شدن خون آن بود دريائيكه بادها آن را مواج نموده و كف ميكرد ،
پس مثل آنكه زره و زين اسبها كشتيهائى هستند كه سير مىكند به آن طورى و كاهى هم از رفتن كند مىشود ،
تا آنكه فرو نشاند بسبب شمشير جوشش سنيه او را و از آب صاف گوارائيكه سرد نيست ،
افسوس من براى او كه از دنيا ميرفت و در پيش او آب فرات بر او حرام شده و او را منع ميكردند ،
‹ 145 › نظرى بگوشه چشمش بفرات نموده و نزديك و رود به آن آتشى بود كه بسبب سر نيزهها افروخته ميشد ،
و هر آينه بتحقيق كه او را فرا گرفتند پس بعضى با شمشير ميزدند و برخى با تير و بعضى هم با نيزه قصد او ميكردند ،
تا آنكه افتاد مثل كوهى بر روى زمين بدون سرزنشى از كسى كه از غصه جان ميداد و جهاد ميكرد ،
افسوس من بر او كه آغشته بخونش بر روى خاك گرم كربلا افتاده بود و سر روى زمين گذارده بود ،
اسبها با سمهايشان سينه ئى را پامال كردند كه مدتها براى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 330
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٣٠