بعبد الرحمن بن عمر كه او شراب خورده و جز اين نيست كه او نبيذ و آب انگور جوشيده خورده بود بتاويل اينكه شراب نيست و گمان اينكه نوشيدن آن مستى نميآورد و همينطور ابو سروعه ، و ابو سروعه از اهل بدر بود پس چون كار آنها بمستى كشيد پاك شدن خواستند بسبب حدّ و حال آنكه مجرّد پشيمانى و ندامت بر تقصير در نهى خدا براى آنها كافى بود مگر آنكه براى خداى سبحان غضب كردند بر نفس خودشان كه زياده روى كرده و از حد گذشته بودند پس آن را تسليم كردند براى اقامه حدّ ، و امّا تكرار و اعاده زدن عمر فرزندش را اين حدّ نيست و فقط او را بعنوان غضب و ادب زده و گر نه پس حد تكرار نميشود ، پايان لفظ او .
و اگر اين خيال و تصور درست باشد متوجّه مىكند ايراد را بعمرو و عمر اگر اين را دانسته بودند و به خود حد خورده گان وقتى كه خودشان را تسليم كردند به حد خوردن بدون هيچ موجب و جهتى و براى آنها صرف ندامت كافى بود چنانچه ابن جوزى گمان كرده بود .
و حقيقت اينست كه نيازى نيز بندامت نداشتند براى آنكه آنها گناهى مرتكب نشدند بعد از اعتقاد باينكه مستى نميآورد ، پس توبه اى از آن نيست هر چند كه ايمان كامل ناراحت و دلتنگ از مثل آنست .
و بنا بر اين پس عبد الرحمن و ابو سروعه مالك نفسشان نبودند كه آن را عرضه كردند بر اين درد شديد و زيان زدن دردناك اگر اين تشريع و بدعت نبوده باشد .
لكن از كجا ابن جوزى اين خواب راست و روياى صادقه را
الغدير ( فارسي ) — صفحة 242
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٤٢