2 - احمد ( امام حنبلىها ) در مسندش از ابن عباس نقل كرده كه گفت : مردى آمد پيش عمر و گفت : گفتار ما را خورد مسعر گويد : يعنى پينگى و خواب گفت : پس عمر پرسيد كه تو از كجائى ، پس خود را مرتّب معرفى ميكرد تا او را شناخت و معلوم شد او موسى است ، پس عمر گفت : اگر بدرستيكه براى آدمى يك بيابان و يا دو بيابان باشد هر آينه سومى را طلب مىكند پس ابن عباس گفت و پر نميكند شكم فرزند آدم را مگر خاك سپس ميپذيرد خدا توبه كسى را كه توبه كند ، پس عمر بابن عباس گفت : از چه كسى شنيده اى اين را گفت : از ابّى ، گفت : وقتى صبح شد پس بيا پيش من ، گويد : پس برگشت نزد ام الفضل و اين جريانرا براى او بازگو كرد پس مادرش گفت : و چيست تو را و كلام نزد عمر و ابن عباس ترسيد كه مبادا ابّى فراموش كرده باشد ، پس مادرش گفت : بدرستيكه ابّى شايد فراموش نكرده باشد ، پس صبحگاه عمر آمد و شلَّاقش با او بود و رفتيم با هم پيش ابّى ، پس بيرون آمد ابّى بر آنها در حالى كه وضو گرفته بود و گفت از من مذى آمده بود پس آلت خود يا عورت خود را شستم ( و شك از مسعر است ) پس
الغدير ( فارسي ) — صفحة 210
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢١٠