مرا آموخت و گر نه يك حرف هم نخوانم و نياموزم ما دامى كه زنده باشم گفت : بلكه بياموز مردم را .
و در لفظى : پس ابّى گفت : قسم به خدا اى عمر تو ميدانى كه من حاضر ميشدم و شما غايب بوديد و من خوانده ميشدم و شما ممنوع و محجوب بوديد و چنين ميكنى با من قسم به خدا كه اگر دوست دارى من ملازم منزلم بشوم و با هيچكس به چيزى سخن نگويم ( 1 ) .
4 - از ابن مجلز گويد : بدرستيكه ابّى بن كعب قرائت كرد * ( « مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الأَوْلَيانِ » ) * ( 2 ) از آن دو نفريكه مستحق مال ايشان شدهاند ، پس عمر گفت : دروغ گفتى ، ابّى گفت :
تو دروغگوترى ، پس مردى گفت : تكذيب ميكنى امير مومنان را گفت :
من سختترم براى بزرگداشت مقام امير مومنان از تو ، و ليكن او را تكذيب كردم در تصديق كتاب خدا و تصديق نكردم رهبر مسلمين را در تكذيب كتاب خدا ، پس عمر گفت : راست گفت . ( 3 )
5 - از خرشه بن حرّ گفت : عمر بن خطاب با من لوح و صفحه
هامش
( 1 ) تفسير ابن كثير ج 4 ص 194 ، الدّر المنثور ج 6 ص 79 حكايت كرده آن را از نسائى و حاكم و ياد نموده تصحيح حاكم آن را كنز العمال ج 1 ص 285 ، نقل از نسائى و ابن ابى داود در مصاحف و حاكم آنگاه گفت و ابن خزيمه بعضى از آن را روايت كرده .
( 2 ) سوره مائده آيه 107 .
( 3 ) ابن جرير طبرى و عبد بن حميد و ابن عدى آن را نقل كردهاند چنانچه در الدّر المنثور ج 2 ص 344 و كنز العمال ج 1 ص 285 ياد شده .