تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
در وسعت هستى پس اين خانه ات را بده كه به مسجد بيفزايم و مسجد را توسعه بدهم پس عباس قبول نكرد اين را پس عمر گفت من به تو پول مىدهم و تو را راضى ميكنم ، گفت : نميكنم هر آينه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله بر گردن من سوار شد و با دست خودش ناودانش را درست كرد من نميكنم ، عمر گفت به زور از تو خواهم گرفت ، پس يكى از دو به ديگرى گفت : ميان من و خودت حاكمى قرار بده پس ابى بن كعب را قاضى قرار داده و نزد او آمدند و در خانه از او اجازه خواستند پس ابى ساعتى آنها را نگه داشت آنگاه به آنها اجازه داد و گفت : من شما را معطل كردم براى اين بود كه كنيزم داشت سر مرا ميشست ، پس عمر قصّه خود را براى او گفت آنگاه عباس حكايت خود را براى او بازگو كرد پس ابّى گفت به پيش من علميست از آنچه شما در آن اختلاف داريد و من البّته قضاوت ميكنم ميان شما به آنچه شنيدم از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيدم او را كه ميفرمود : بدرستيكه داود چون خواست بنا كند بيت المقدس را و خانه اى براى دو يتيم بود از بنى اسرائيل در قبله مسجد پس خواست از آنها بخرد آنها حاضر نشدند پس گفت من البّته آن را از آنها ميگيرم پس خداوند عز و جل وحى كرد بداود : كه بينيازترين خانه‌ها از مظلمه و ستم خانه منست و من حرام كردم بر تو ساخت بيت المقدس را گفت : پس سليمان : پس آن را بخشيدند بسليمان ، پس عمر گفت بابّى و كيست براى من كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله اين را فرمود : پس ابّى بعمر گفت : آيا تو گمان ميكنى كه من دروغ بر رسول خدا بسته‌ام بيرون برو از خانه‌ام ، پس عمر بسوى انصار رفت و گفت : هر كدام از شما شنيده از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله كه چنين و چنان فرمود