: پس بلبل ميطپيد دلش از ترس سوختن .
: فرياد ميزد آيا براى نجات من راهى هست از سوزش آن
: اين آتشيكه مرا آمده چگونه خاموش كنم . . . من نميدانم
: تابيد سيماى نورى و همه هستى را روشن كرد .
: نمىبينم ماهى را بر آسمان و نديدم ستاره رخشانى را .
: و جستجو كردم پس ادراك نكردم در اينجا برقى را .
: پس براى چه روشن كرده نورى اين جهان را
من نمىدانم
: اين باغ پيش از اين روز گروگان پژمرده گى بود .
: ابرهائى بود كه بالاى آن ارواحى بودند . از قديم براى آخرىها .
: ميوزيد در آن باد خنكى بر روى جانها .
: چطور اين روز برگشته و ميتابد در خوش بو كردند
من نمىدانم
: برخاستم كه از اين و آن پرسيده و پرده از آن بردارم .
: پس همه را ديدم كه مانند من در اضطراب و پريشانى هستند
: بنابر اين انديشهها در مخالفت و برخورد بيكديگرند .
: و آخر كار ناتوانى همه را گرفت پس گفت . . . من نمىدانم .
: و در اين هنگام مرا آگاهى داد عاطفه محبّت نهانى .
: و من گمان كردم و گمان كرد داناى زيركى بديده يقين .
: كه آن ميلاد مولاى ما امير المؤمنين است .
: پس واگذار نادان را و گفتن باينكه . . . من نميدانم .
: نبوده در كعبه خداى بخشنده نوزادى غير از او .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 72
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٧٢