فرا گرفت .
: و قمرى صبح كرد در حالى كه چهچهه ميزد در لبخند زدن شكوفه گل .
: و پرنده گان در بالاى درختان جنگلى بغبغو ميكردند .
: اين بشارت بهر چيست و اين خوشى براى چه ؟ من نميدانم
: باد ميوزيد و در آن درخت بزرگى بود كه برخاسته بود در حال رقصيدن .
: و به آن درخت پرنده گانى بود كه خوشحالى ميكردند به بال زدن .
: و بلبل در شاخسار ميزد تارهاى زنده گى را .
: از براى چى اين درخت رقاصى مىكند . من نميدانم .
: جدّا روى زمين پوشيده بود از سندش زيباى بهارى و شاخههاى پر از گل و ميوه بار آور .
: پس ناز ميكرد در حركت و متبختر بود به پوششها فراوان پربارى .
: و شروع كرد در حالى كه ميباليد به لباسهايش و حال شگفت آميزى .
در حالى كه گويا بود آيا كسى مثل من يافت مىشود . . .
من نميدانم
: نسيم تازه در گوش گلها آهسته آهسته سخن ميگفت :
: پس ديده مىشود كه از روى نشاط و خشنودى خندان است .
: و تكان خوردن شاخه اظهار خودنمائى و آرامش ميكرد .
: چيست آنچيزيكه گفت پس با خنده پاسخ داد كه من نميدانم .
: پوشانيد نيمى از زمين را شعله آتش سرخ .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 71
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٧١