و براى برخى از بزرگان قوم در اين مسئله سخنان طولانى است و عجيبترين چيزى كه در آن ديدم سخن عينى است كه در عمدة القارى ج 9 ص 537 گويد .
طلاق وارد در كتاب خدا منسوخ است . پس اگر بگوئى دليل اين نسخ چيست و حال آنكه عمر . . . نسخ نكرده و نسخ بعد از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله چطور است .
ميگويم زمانيكه عمر صحابه را خطاب كرد به اين پس انكارى از صحابه واقع نشد اين اجماع صحابه شد و نسخ باجماع را هم بعضى از بزرگان ما تجويز كردهاند بطريق اينكه اجماع موجب است علم يقينى را مانند روايت صريح ، پس جايز است كه نسخ به آن ثابت شود و اجماع در حجة بودن آن قوىتر است از خبر مشهور .
پس اگر بگوئى : كه اين اجماع بر نسخ است از پيش خودشان پس اين درباره ايشان جايز نيست .
ميگويم : محتمل است كه براى ايشان روايت صريحى طاهر شده باشد كه ايجاب نسخ نموده باشد ولى اين بما نرسيده باشد .
گوشها خبر اين نسخ را در قرنها و زمانهاى گذشته نشنيده تا آنكه روزگار ، عينى را بوجود آورد پس آمد ادعاء كرد چيزيرا كه هيچ كس نگفته و همينطورى و بىهدف سخن گفته و بازى كرده با كتاب خدا و نمىبيند براى آن و براى سنّت خدا ارزش و مقامى .
كجاست براى اين مردك كه اثبات كند حكم قطعى آن باجماع صحابه بنابر آنچه را كه خليفه احداث و ابداع كرد وقتى كه مردم را خطاب به آن نمود . و چگونه جايز دانست ترك كردن آيه محكم كتاب و سنّت را براى ايشان برائى كه پيامبر بزرگوار آن را بازى با كتاب ارزشمند
الغدير ( فارسي ) — صفحة 366
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٦٦