و شكايت اين حدّ را بعمر كردند ، پس عمر بابن مسعود گفت اين مردم چه ميگويند گفت : بلى من آنها را زدم گفت : آيا اين را ديدى گفت : بلى ، پس گفت چه خوب است آنچه ديدى و مقرّر كردى ، پس گفتند : ما آمديم پيش او تا از او اجازه بگيريم پس ناگاه ديديم كه عمر از ابن مسعود سئوال مىكند ( 1 ) .
بلى : براى خواننده است كه فرق بگذارد بين آنچه كه ما در آن هستيم و بين اين مواردى كه در آن حكم بتعزير شده است باينكه حكم در اينجا دائر مدار لحاف است ولى بر مغيره و ام جميل در گناهشان لحافى نبوده و قول : به مثل اين از ننگين موهونتر و پستتر از اين سخن شماست كه در دفاع از خليفه يافت مىشود در اطراف اين قضيّه و نزد آن .
اين است مغيره و اين است فساد و شرارتهاى او بامثال ام جميل و به اين عمل شنيع و فعل قبيح در اسلامش و قبل از آن شناخته شده است ، و آمد مغيره خدمت امير المؤمنين عليه السلام در موقعى كه متولى امر خلافت بود كه به خيال باطل خودش اظهار نصيحت و خير خواهى كند براى آنحضرت به برقرارى معاويه در ولايتش بر شام مدّتى را سپس آنچه ميخواهد انجام دهد و چون امير المؤمنين عليه السلام از كسانى نيست كه مداهند و مجامله كند با دشمنان خدا در امر دين و سياست را ترجيح نميدهد بر حكم شريعت و ميبيند كه مفاسد باقى گذاردن معاويه بر حكومت شام جبران نميكند مصلحت
هامش
( 1 ) طبرانى و هيثمى در مجمع الزوائد ج 6 ص 270 و گويد :
تمام راويان آن صحيح است .