تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
ران او را پس مغيره گفت به او هر آينه خوب با دقت نگاه كردى پس به او گفت آيا نبود كه ثابت شده چيزى كه خدا تو را رسوا و خوار كند به آن پس عمر به او گفت : نه به خدا قسم او را حد نميزنم تا شهادت ندهى باينكه ديدى او را كه مانند ميل كه داخل در سرمه دان مىشود : گفت آرى شهادت مىدهم بر اين پس عمر گفت به او : مغيره برو كه يكچهارم تو رفت سپس نافع را طلبيد پس به او گفت بر چه شهادت ميدهى گفت همانند شهادت ابو بكره گفت : نه حتى شهادت دهى كه او دخول ميكرد در او داخل شدن ميل در سرمه دادن گفت : بلى تا آنكه رسيد تا آخرش پس گفت : مغيره برو كه نصفت رفت آنگاه سوّمى را خواست . پس گفت بچه شهادت ميدهى گفت : همچنانكه دو رفيقم شهادت دادند پس گفت به او : مغيره برو كه سه چهارمت رفت سپس عمر به زياد نوشت پس وارد بر عمر شد پس چون او را ديد براى او در مسجد نشست و سران مهاجر و انصار دور او جمع شدند . پس مغيره گفت : و مرا سخنى است كه آن را رسانيدم بصابرترين مردم . گويد : پس چون عمر او را ديد روبرو ميآيد . گفت : من مرديرا ميبينم كه هرگز خدا خوار نكند بر زبان او مردى از مهاجرين را پس گفت : اى امير مومنين ، اما بدرستيكه حق همانستكه آنها تحقيق كردند پس پيش من اين نيست و لكن من ديدم مجلس زشتى را و شنيدم صداى ناله و نفس زدن را و ديدم او را كه روى شكم ام جميل است پس گفت آيا ديدى كه مانند ميل در سرمه دان دخول مىكند گفت نه . و در عبارت ديگر ، گفت : ديدم او را كه پاهاى ام جميل را بلند كرده و ديدم دو بيضه او ميان ران او رفت و آمد مىكند و ديدم حركت سختى را و شنيدم نفس زدن بلندى را .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 276 | جمعي از مترجمين / محمد شريف رازي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)