نوشت و مثلى زد براى او كه ( جدّ ) مثلش مثل درختيستكه بر يك ساقه ميرويد پس شاخه اى در آن بيرون ميآيد آنگاه در اين شاخه شاخه اى ديگر سبز مىشود پس ساقه سيراب مىكند شاخه را پس اگر شاخه اوّل بريده شود آب برميگردد بشاخه دوّم و اگر دوّمى جدا شود آب بر ميگردد باوّلى پس با اين مدرك آمد و خطبه اى براى مردم خواند سپس آن نوشته را خواند براى مردم پس از آن گفت : كه زيد بن ثابت درباره جد سخنى گفت كه من آن را امضاء كردم .
گويد : و او يعنى عمر اوّلين جدّ و پدر بزرگى بود كه خواست تمام مال پسرش را بگيرد و به برادران او چيزى ندهد . پس تقسيم كرد آن مال را بعد از اين .
و بيهقى در سنن كبرى ج 6 ص 245 نقل از عبيده كرده گويد :
من از عمر درباره جدّ صد داستان حفظ كردهام كه تمامش با هم مخالفت و بعضى از آنها نقض و باطل مىكند برخى ديگر را .
و از عبيده روايت شده كه ميگفت : من از عمر صد داستان و قضيّه درباره جد بخاطر سپردهام گويد : كه عمر ميگفت : من قضاوت كردم درباره جد قضاياى مختلفه اى كه تمام آن از حق كوتاه نيامد و هر آينه اگر من تا تابستان انشاء اللَّه زنده ماندم هر آينه قضاوت خواهم كرد درباره آن بقضيّه ايكه بان قضاوت كند و حال آنكه او در دنبال و پى آن باشد .
و بيهقى در سنن از طارق بن شهاب نقل كرده كه گفت عمر بن خطاب كتف يعنى استخوان شانه اى گرفت و جمع كرد اصحاب محمد صلَّى اللَّه عليه و آله را كه درباره جدّ بنويسند و ايشان ميديدند كه او آن را پدر قرار ميدهد پس مارى بيرون آمد بر او پس مردم پراكنده
الغدير ( فارسي ) — صفحة 230
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٣٠