عدّه اش شوهر كرده بود پس بين آنها جدائى انداخت و مهريّه او را گرفت و در بيت المال قرار داد و گفت هرگز بين اين دو نفر جمع نشود پس به گوش على عليه السلام رسيد فرمود : اگر از روى جهل و نادانى بوده پس مهر مال اوست براى آنچه كه از آميزش او لذّت برده و آن را حلال دانسته و ميان آنها جدائى انداخت پس هرگاه عدّه او منقضى شد پس آن مرد خواستگارى از خواستگاران آنزن است پس عمر خطبه اى خواند و گفت : برگردانيد نادانىها را بسنّت پس برگشت بگفته على عليه السلام
و در لفظ خوارزمى گفت : برگردانيد گفته عمر را بگفته على عليه السلام و در « تذكره » است ، پس عمر گفت : « لولا على لهلك عمر » اگر على نبود عمر هلاك شده بود و بيهقى در سننش از مسروق نقل كرده كه گفت : عمر درباره زنيكه در عده اش شوهر كرده بوده گفت النكاح حرام و الصادق حرام : « زناشوئى حرام و مهريّه حرام و مهرّيه را گرفت و در بيت المال قرار داد و گفت اين مرد و زن ما دامى كه زنده باشند جمع نميشوند .
و بيهقى نيز از عبيد بن نضله يا نضيله روايت كرده گويد :
رسانيدند بعمر كه زنى در عدّه اش شوهر كرده پس بآنزن گفت : آيا دانستى كه در عدّه شوهر كردى گفت : نه پس به شوهرش گفت آيا تو فهميدى كه اين زن در عدّه است گفت : نه گفت اگر ميدانستيد من هر دو نفر شما را سنگسار ميكردم پس آنها را با تازيانه شلاق زد و مهريّه را گرفت و آن را صدقه در راه خدا قرار داد گفت : اجازه نميدهم مهريّه را و اجازه نميدهم زناشوئى او را و بمرد گفت هرگز بر تو حلال نيست .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٢٤