پنداشتهاند كه تو كسى را جانشين خود قرار نمىدهى در صورتى كه مىدانم اگر چوپانى داشته باشى او گوسپندهايت را رها كند و پيش تو بيايد او را مقصر خواهى دانست و حال آنكه نگهبانى مردم مهمتر است ! !
عبد اللَّه مىگويد : پدرم گفتارم را تصديق كرد و مدتى سر به زير انداخت و فكر كرد پس سربلند كرد و گفت : خدا دينش را حفظ مىكند ، اگر خليفه قرار ندهم رسول خدا نيز قرار نداده و اگر قرار بدهم ابو بكر نيز قرار داده است . . . »
اين روايت را ابن جوزى در سيرهء عمر صفحهء 190 نقل كرده است .
12 - ابو زرعة در كتاب « العلل » از پسر عمر چنين آورده : « هنگامى كه عمر ضربت خورد به او گفتم : اى امير المؤمنان چرا كسى را بر مردم امير و سرپرست قرار نمىدهى ؟ او گفت : مرا بنشانيد . عبد اللَّه مىگويد : هنگامى كه او گفت :
مرا بنشانيد ، ميل داشتم ميان من و او فاصله اى همانند عرض مدينه باشد . سپس گفت :
« قسم به آنكس كه جانم در دست اوست آن را به كسى كه نخستين بار به من سپرد بر مىگردانم . » ( 1 )
13 - ابن قتيبه در « الامامة و السياسه » صفحهء 22 آورده است : هنگامى كه عمر احساس مرگ كرد به پسرش عبد اللَّه گفت : برو پيش عايشه و از من به او سلام برسان و بگو ، اجازه دهد : در خانه اش كنار رسول خدا و ابو بكر دفن شوم .
عبد اللَّه پيش او رفت و جريان را به او گفت او در جواب گفت : بسيار خوب ، مانعى ندارد ، سپس افزود : پسرم ، سلامم را به عمر برسان و به او بگو : امت محمد را بدون سرپرست مگذار ، كسى را بر آنها امير قرار بده و آنان را مهمل مگذار ، زيرا من براى آنان عواقب سوئى را پيش بينى مىكنم و مىترسم .
عبد اللَّه پيش عمر آمد و جريان را به او گفت : عمر در جواب گفت : او چه كسى را امر مىكند كه جانشين خود قرار بدهم اگر ابو عبيدهء جراح زنده بود او را خليفه و « ولى » قرار مىدادم ، وقتى كه پيش خدايم مىرفتم و از من مىپرسيد :
هامش
( 1 ) الرياض النضرة جلد 2 صفحهء 74 .