خليفه و جانشين خود قرار نمىدهى ؟ او در جواب گفت : چه كسى را جانشين قرار بدهم ؟ اگر ابو عبيدهء جراح زنده بود او را جانشين خود قرار مىدادم ، و اگر خدايم از من مىپرسيد : چرا او را خليفه قرار دادى مىگفتم : از پيامبرت شنيدم كه مىگفت : او امين امت است !
و اگر سالم غلام ابو جذيفه زنده بود او را جانشين قرار مىدادم و اگر خدايم از من مىپرسيد : چرا او را خليفهء خود قرار دادى مىگفتم : از پيامبرت شنيدهام كه مىگفت : سالم علاقه شديد نسبت به خدا دارد .
مردى به او گفت : در اين باره ترا به عبد اللَّه بن عمر راهنمائى مىكنم ، عمر گفت : خدا ترا بكشد به خدا قسم من چنين خواهشى از خدا ندارم ، واى بر تو چگونه مردى را جانشين خود قرار دهم كه از طلاق دادن زنش عاجز است ؟ ! ما را حاجتى به امور شما كه ستوديد نيست تا براى فردى از خانوادهام به سوى آن تمايل ورزم كه اگر خير باشد ( بگوئيد ) ما به آن رسيدهايم و اگر شر باشد ( بگوئيد ) از ناحيه عمر است ، خانوادهء عمر را همين بس است كه يكى از آنها مورد حساب و سؤال در كار امت محمد ( ص ) قرار گيرد ، من با خود جهاد كردم و خانوادهام را از اين امر محروم نمودم ، و اگر از روى بى نيازى نجات پيدا كردم نه بارى بر دوش من است و نه پاداشى ، در آن صورت سعادتمند خواهم بود ، حال مىبينم : اگر برايم جانشين قرار دادم كسى كه بهتر از من بوده نيز چنين كرده است و اگر قرار ندادم باز كسى كه از من بهتر بوده چنين كرده است و هرگز خداوند دينش را ضايع نمىكند .
بعد از اين مذاكرات آنان از پيش او رفتند و پس از چندى دوباره برگشتند و به او گفتند : اى امير مؤمنان ! چرا سرنوشت مردم را تعيين نمىكنيد ؟ او در جواب گفت : بعد از گفتار سابقم تصميم گرفته بودم : مردى را كه شايسته ترين شما در وادار كردنتان به حق است بر شما « ولى » و سرپرست قرار دهم ( اشاره به على كرد ) ، ولى غشوه اى به من دست داد و در آن حال مردى را ديدم وارد باغستانى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 249
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٤٩