« پيشواى هدايت ، نعمتهائى از تو دريافت كردم كه زندگى دوباره به من بخشيد ، و مرا به محضر مقدست راه دادى ، در حالى كه به بهترين مخلوق خدا از لحاظ جسم و روح مىنگريستم ، كبوترى كه با دست مبارك و نورانيت به من عطا كردى بدين وسيله مرتبهام را بالا بردى و نامم را مشهور و مقامم را رفيع ساختى ، در نتيجه عزت و بزرگى بر ديگر مردم پيدا كردم . كبوترانى كه اگر ناگهان بميرند از آنها ياد خواهم كرد و از اين راه هميشه زنده شان خواهم داشت » .
و در آخر اين اشعار مىگويد : « قضاى خدا ايجاب مىكند كه او هماره پيشواى بزرگوار ملت باشد . اى امير المؤمنين جاودانه بر ملك و سلطنت پيروز و سرفراز باشيد » .
در محرم سال 630 ه ( 1 ) « مجد الدين ابو القاسم هبة الدين ابن المنصورى » خطيب مقام نقابت نقيبان عباسى و نماز و خطابه را از ناحيه خليفه به عهده گرفت و خليفه به او جامهء اطلس طلاباف و جبهء ابريشمى موج دار سياه و عمامهء ابريشمى موج دار سياه طلاباف بدون تحت الحنك ، و طيلسان زبرجد نشان سرمه اى و شمشير و زين طلا نشان خلعت داد و استوار نامه اش در وزارت خانه قرائت شد و به او تسليم گرديد ، آنگاه سواره با جمعى به سوى خانه اى كه در كنار دار الخلافه قرار داشت و از ناحيهء خليفه به او عنايت شده بود حركت كرد و پانصد دينار نيز به او بخشيد .
و حال آنكه از بزرگان عدول مدينة السلام و از فضلاى متكلمين بوده و با فقرا ، مصاحبت داشته و خود را با سياحت و روزهء هميشگى و سختگيرى در بهرمندى از مظاهر زندگى و بى علاقگى به دنيا رياضت مىداده است .
و « موفق عبد الغافر ابن الفوطى » كه از شاگردان او بوده بعد از اين تغيير حالت ، اشعارى در انتقاد از او سروده است وقتى كه اشعار او به دار الحكومة رسيد مورد
هامش
( 1 ) الحوادث الجامعه صفحهء 38 .