كردم هنگامى كه نزديك حجره اش رسيدم دربش را زدم ، او به من گفت : اى ابو - عمرو داخل شو ، در رحبه گناه مىكنى و ما در بغداد برايت طلب مغفرت مىنمائيم ( 1 ) .
2 - « ابن نجار » مىگويد : شيخ ابو محمد عبد اللَّه جبائى متوفى 605 روزى دربارهء اخلاص و ريا ، و عجب سخن مىگفت و من در آن مجلس حاضر بودم ، ناگهان در دلم افتاد كه : چگونه بايد از عجب خلاصى يافت ؟
شيخ به من نگريست و گفت : هنگامى كه همه چيز را از ناحيهء خدا دانستى و معتقد بودى كه او ترا براى عمل نيك موفق مىدارد و از فساد و دشمنى خارج مىكند ، در اين وقت است كه از عجب بدور خواهى بود ( 2 ) .
3 - شيخ على شبلى مىگويد : زنم نيازمند به روپوشى بود ، به او گفتم من كه پنج درهم بدهكارم از كجا مىتوانم براى تو مقنعه بخرم ؟ خوابيدم و در خواب كسى را ديدم كه به من مىگفت : هر گاه خواستى به ابراهيم خليل نظر كنى به شيخ عبد اللَّه بن عبد العزيز بنگر .
وقتى كه صبح پيش او در « قاسيون » رفتم به من گفت : چه هست ترا اى على ؟ اينجا بنشين . او به منزلش رفت و برگشت مقنعه اى كه در گوشهء آن پنج درهم بوده به من داد و من مراجعت نمودم ( 3 ) .
4 - ابو محمد جوهرى مىگويد : از برادرم ابو عبد اللَّه شنيدم كه مىگفت :
پيامبر اكرم را در خواب ديدم و گفتم : يا رسول اللَّه ! كدام يك از اين مذاهب از همه بهتر است ؟ و بر طبق كدام يك از آنها رفتار نمايم ؟ فرمود : « ابن بطة ، ابن بطة » ( 4 ) از بغداد به سوى « عكبرا » حركت كردم . ورودم مصادف با روز جمعه بود ، تصميم گرفتم خدمت شيخ « عبد اللَّه بن بطه » در مسجد جامع شرفياب شوم ، هنگامى كه مرا ديد بىمقدمه به من گفت : « رسول خدا راست گفته است ، رسول خدا راست
هامش
( 1 ) تاريخ بغداد جلد 7 صفحهء 247 - صفة الصفوة جلد 2 صفحهء 236 .
( 2 ) شذرات الذهب جلد 5 صفحهء 16 .
( 3 ) شذرات الذهب جلد 5 صفحهء 74 .
( 4 ) او حافظ ابو عبد اللَّه عبيد اللَّه بن محمد فقيه حنبلى عكبرى متوفى 387 ه است .