تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
بر او وارد شدند ، عمر گفت : حرف همان است كه كعب گفته است . روايت شده كه : عيينة بن حصن فزارى به عمر گفت : مواظب باش ( يعنى : محافظ داشته باش ) يا عجمها را از مدينه بيرون كن ، زيرا مىترسم آنان در اين موضع ترا ترور كنند . و دستش را گذاشت روى آن موضعى كه بعدا ابو لؤلؤ او را در آن موضع ترور كرد . ابن ضحاك از جبير بن مطعم نقل كرده گفته است : « با عمر در عرفه روى كوه بوديم كه شنيديم مردى مىگفت : اى خليفه ! اعرابىاى از قبيلهء لهب از پشت سرم گفت : اين صدا چيست ؟ خدا زبانت را قطع كند به خدا قسم امير المؤمنين سال آينده زنده نخواهد بود . من به او بد گفتم و ادبش كردم . هنگامى كه با عمر رمى جمره مىكرديم سنگ كوچكى به سر او خورد و سرش را شكست ، مردى گفت : توجه داشته باش اى امير المؤمنين ! كه سال آينده در اين جا نخواهى توقف كرد . من توجه كردم ديدم او همان مرد لهبى است . به خدا قسم كه ديگر عمر حج نكرد . اگر تعجب مىكنى شگفتآورتر اين است كه در ايام خلافت ابو بكر ، مرده اى هنگام دفن از شهادت عمر خبر داده است . بيهقى از عبد اللَّه بن عبيد اللَّه انصارى آورده كه گفته است : در زمرهء كسانى كه ثابت بن قيس را كه در « يمامه » ( 1 ) كشته شده بود ، دفن مىكردند بودم كه شنيديم مىگفت : محمد رسول خدا است ، ابو بكر صديق است ، عمر شهيد است و عثمان نيكوكار و رحيم است ، به او نگريستيم كه مرده بود ! ! « قاضى » اين داستان را در كتاب « الشفاء » در فصل زنده كردن مرده‌ها و سخنانشان ، آورده است . عبد اللَّه بن سلام مىگويد : در آن زمانى كه عثمان در محاصره بود ، پيش
هامش
( 1 ) شهرى است در يمن در فاصلهء شانزده منزلى مدينه ، واقعهء يمامه در ربيع الاول سال 12 هجرى در خلافت ابى بكر واقع شده است .