- حوادث زندگى به راه استقامتم كشيد ، گردش روزگارم حق ادب آموخت .
- بر قلهء مناعت بر شدم ، بار ذلت كس بر دوش نبردم ، ديگر چه جاى نكوهش و عتاب است .
- اينك فخر و شرافتم پايگاه است ، سراپردهء فضل و كرم ييلاق و قشلاق .
- سرود و نشيدم چون ستارهء پروين به كهكشان جا كرده ، خامهء تصنيفم صفحهء آسمان را در سپرده .
- از فريب روزگار كه بر سر اهلش برچميد ، ديدگانم چه شگفتها كه نديد ؟
- قدرتمندان ، دامن از مال دنيا بپرداختند ، فرومايگان بىمايه بنگر سمند كاميابى به كجا تاختند ؟
* ( اين قصيده 59 بيت است كه 34 بيت آن ترجمه شد ، ما بقى در افتخارات شخصى و ملامت بدخواهان است كه بمانند قصيدهء قبلى ترجمه آن خالى از تكرار نخواهد بود ، علاقمندان به اصل كتاب مراجعه نمايند ) .
* قصيدهء ديگرى در جزء پنجم ديوانش ثبت است كه در سوگ سيد الشهدا سروده است :
يا دار دار الصّوّم القوّم
كيف خلا افقك من أنجم
عهدى بها يرتع سكَّانها
فى ظلّ عيش بيتها أنعم
لم يصبحوا فيها و لم يغبقوا
الَّا بكأسى خمرة الانعم
بكيتها من ادمع لوابت
بكَّيتها واقعة من دم
- اى خانهء پارسايان ، اى ديار شب زنده داران و روزه داران ! از چه آسمانت بىستاره گشت ؟
- نه ديرى است كه ساكنان اين سامان در سايهء عيش و نشاط ، خرم و شادان بودند .
- بهنگام چاشت و شام از شراب بهشتى سرخوش و شيرين كام .
- سيلاب اشك از رخسار ببارم ، و گرنه جوى خون از ديده روان سازم .
و عجت فيها رائيا اهلها
سوّاهم الأوصال و الملطم
نحلن حتّى خالهنّ السّرى
بعض بقايا شطن مبرم