لم يدع الآساد هاماتها
الَّا سقيطات على المنسم
- اينك نگرانم ساكنان اين ديار پوستشان بر استخوان خشكيده .
- چنان زار و نزار كه پندارى اعضائى چون ريسمان پوسيده بهم آويخته .
- ددان و جانوران گوشت و استخوانشان بردند ، جمجمهها را در كنار سم وانهادند .
يا صاحبى يوم أزال الجوى
لحمى بخدّىّ عن الاعظم
واريت ما انت به عالم
و دائى المعضل لم تعلم
و لست فيما أنا صبّ به
من قرن السالى بالمغرم ؟
وجدى به غير الظَّعن سيّارة
من محزم ناء الى محزم
و لا بلفّاء هضيم الحشا
و لا بذات الجعد و المعصم
- اى يارجانى . آن روز كه از سوز فراقم گوشتى بر استخوان نماند .
- حال زارم ديدى و دانستى برو نياوردى اما به درد بىدرمانم راه نبردى .
- از سوز درونم بىخبرى ، عاشق شيدا كجا بىخبران وادى عشق كجا ؟
- سوز و گدازم بر آن هودج زرين نيست كه منزل به منزل روان است .
- و نه آن فربى لاغر ميان با ساق سيمين ، گردن بلورين ، ساعد مرمرين .
- نالهء جانگدازم به ياد عزيزانى است كه در بيابان « طف » در پنجه كركسان و ددان .
- به خاك درغلتيدند ، با سينهء درهم كوفته از سنان ، سر جدا در خاك و خون طپان .
- اعضاى پيكرشان به اطراف هامون پراكنده ، گويا عقد ثريا است كه درهم گسيخته .
- و يا صفحهء زمين از سوى گنبد خضرا با اختران تابان تير باران گشته .
دعوا فجاؤا كرما منهم
كم غرّ قوما قسم المقسم
حتّى رأوها اخريات الدّجى
طوالعا من رهج اقتم
كأنّهم بالصّمّ مطرورة
لمنجد الارض على متهم
و فوقها كلّ مغيظ الحشا
مكتحل الطَّرف بلون الدم