گردد .
- آنجا كه خداى خوشنود است حمله برد ، و آنجا كه ناخشنود ، از پا بنشيند .
- پاك و پاكدامن از جهان رخت بربست ، لكه عارى بر دامنش ننشست .
- با افتخاراتى كه اگر بشمار آرى ، چون سيلى خروشان از دامن كهسار فرو ريزد .
- و هر كه خواهد چون او بر قلهء افتخار بر شود ، پى سپر خود سازد و در گرداب فنا دراندازد .
* شريف مرتضى ، قصائد چندى در سوك سيد الشهدا سروده است از جمله در عاشوراى سال 427 قصيده اى دارد كه در جلد چهارم ديوانش ثبت است :
اما ترى الرّبع الَّذى اقفرا
عراه من ريب البلى ما عرا
لو لم أكن صبّا لسكَّانه
لم يجرمن دمعى له ماجرى
- نه بينى صحنهء راغ دستخوش فنا گشته چسان خشك و بىگياه است ؟
- اگر شيفتهء اهل اين ديار نبودم ، چنين اشكم بدامن نمىرفت .
- معمور و آبادش ديدم ، اينك سامانش زير و زبر بينم .
- بر ديوار شكسته و طاق فرو ريخته اش اسرار بر گذشته را مىخوانم .
- ناقههاى لاغر ميان را بر عرصهء آن متوقف ساختم ، رنج شبروى از اندام آنها برتافتم .
- من از عشق و شيدائى دل بپرداختم ، اينك از سرنوشت خاندان و خويشانم نالان و گريانم .
- به سر زمين « طف » لختى فرو بنگر كه چه راد مردانى از خاك و خون جامه بر تن دارند ؟
- دست ستم ، گروهى گرگ صفت خونخوار بر سر آنان گسيل داشت .
- اينك از درخش اجسادشان شب تار بيابان روشن و تابان است .
- به خاك در غلتيدند ، اما از آن پس كه دليران ويلان را از زين به خاك هلاك كشيدند .