* و هل رأيت - و الغريب ما ترى -
واجد جسم قلبه منه يضلّ
و قل لغزلان النّقا : مات الهوى
و طلَّقت بعدكم بنت الغزل
و عاد عنكنّ يخيب قانص
مدّ الحبالات لكنّ فاحتبل
يا من يرى قتلى السّيوف حظرت
دماؤهم . اللَّه فى قتلى المقل
ما عند سكَّان منى فى رجل
سباه ظبى و هو فى ألف رجل
دافع عن صفحته شوك القنا
و جرّحته أعين السّرب النّجل
دم حرام للأخ المسلم فى
أرض حرام يال نعم كيف حلّ ؟
قلت : شكا فأين دعوى صبره ؟
كرّى اللَّحاظ و اسألى عن الخبل
عنّ هواك فأذلّ جلدى
و الحبّ مارقّ له الجلد و ذلّ
من دلّ مسراك علىّ فى الدّجى
هيهات فى وجهك بدر لا يدلّ
- اگر بدين دره و هامون روانى ، از مردم آن سامان پرس كه قلب من كو ؟
- ديده اى ؟ - و غريب كجا بيند - كسى پيكر خود را يابد و قلب خود نيابد ؟
- آهوان اين دشت و دمن را گو كه عشق و دلدادگى مرد ، بعد از شما دختر رز را طلاق گفتند .
- از ياد شما گذشتند ، صياد نااميد دام بگشاد ، ولى خود در دام افتاد .
- گوئى آهيختن تيغ و ريختن خون حرام است ، خدا را . رحمى بر اين كشتههاى در خون از تير مژگان .
- ساكنان وادى « منى » را پرس تا چه گويند : دلير مردى اسير آهوئى گشت با آنكه هزار مرد جنگى در ركابش بود .
- باسنان نيزه از جان خود بدفاع برخاست ، اما سيه چشمان شهلا بخونش كشيدند .
- خون حرام ، آن هم در سرزمين حرام ؟ خدا را از چه حلال شمرد ؟
- گفتى : آنكه شكوه آرد ، دعوى صبرش نشايد . آخر ، چشم بگشا و حال زارم بنگر .
- تير عشقت بجان نشست ، طاقتم بربود ، عشق و شيدائى قهرمان پيلتن را مقهور سازد .