تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
به چيزى نشمرد ؟ - آرزوهاى خام بود كه با گذشت ايام از سر بنهاد ؟ يا رؤياى شبانه كه با سپيدهء صبح از ميان برخاست ؟ - اشكهاى جارى نه از سوز دل بود ؟ خدا را ، پاسخ دهيد عاشق سرگردان را . - بر سر آن آبگاه گفتم : قدرى بپائيد . و اگر مهلتى مىدادند ، چه منتى بر من مىنهادند .
قفا لعليل فانّ الوقوف و ان هولم يشفه علَّلا
- به بالين اين بيمارتان بپائيد ، اگر مايهء شفا نباشد ، بارى وسيلهء دلدارى است .
* بغربىّ وجرة ننشد به - و ان زاد ناضلَّة - منزلا
در كنار « وجره » از كاشانهء او سراغ گرفتم ، گر چه بر گمراهى ما افزود . - آن پريوش كه اگر خورشيد رخش به راه انصاف مىرفت ، از تابش خود بخل نمىورزيد .
- رأت هجر هامر خصا من دمى على النّاى علقا قديما غلا و ربّت واش بها منبض اسابقه الردّ أن ينبلا رأى ودّها طللا ممحلا فلفّق ما شاء أن يمحلا
- بسا سخنچين كه نبض او را شناخته و من پيشدستى كنم تا سعايت او برتابم . - با اين تصور كه مهر دلداده‌ام چون عرصهء ريگزار است ، رطب و يابسى بهم بافته تا ريشهء عشق و شوريدگى را بسوزاند . - و بسا زبانهاى چون نىفراز و چونان سنان تيز و دراز كه از خود برتافتم . - اگر آن پريوش رخ بتابد ، چه نيازش كه ماه تابان برآيد . - خدا شبهاى « غوير » را سيراب كناد ، از باران صبحگاهى و ژالهء شامگاهى . - بارانى كه چون از چشم مشتاقى قطرهء اشكى روان بيند ، به همدردى بر خروشد و سيلاب كشد . - به ويژه آن شب وصل ، گر چه ديگر باز نگشت ، از آن پس خواب به چشمم راه نكرد .