به چيزى نشمرد ؟
- آرزوهاى خام بود كه با گذشت ايام از سر بنهاد ؟ يا رؤياى شبانه كه با سپيدهء صبح از ميان برخاست ؟
- اشكهاى جارى نه از سوز دل بود ؟ خدا را ، پاسخ دهيد عاشق سرگردان را .
- بر سر آن آبگاه گفتم : قدرى بپائيد . و اگر مهلتى مىدادند ، چه منتى بر من مىنهادند .
قفا لعليل فانّ الوقوف
و ان هولم يشفه علَّلا
- به بالين اين بيمارتان بپائيد ، اگر مايهء شفا نباشد ، بارى وسيلهء دلدارى است .
* بغربىّ وجرة ننشد به
- و ان زاد ناضلَّة - منزلا
در كنار « وجره » از كاشانهء او سراغ گرفتم ، گر چه بر گمراهى ما افزود .
- آن پريوش كه اگر خورشيد رخش به راه انصاف مىرفت ، از تابش خود بخل نمىورزيد .
- رأت هجر هامر خصا من دمى
على النّاى علقا قديما غلا
و ربّت واش بها منبض
اسابقه الردّ أن ينبلا
رأى ودّها طللا ممحلا
فلفّق ما شاء أن يمحلا
- بسا سخنچين كه نبض او را شناخته و من پيشدستى كنم تا سعايت او برتابم .
- با اين تصور كه مهر دلدادهام چون عرصهء ريگزار است ، رطب و يابسى بهم بافته تا ريشهء عشق و شوريدگى را بسوزاند .
- و بسا زبانهاى چون نىفراز و چونان سنان تيز و دراز كه از خود برتافتم .
- اگر آن پريوش رخ بتابد ، چه نيازش كه ماه تابان برآيد .
- خدا شبهاى « غوير » را سيراب كناد ، از باران صبحگاهى و ژالهء شامگاهى .
- بارانى كه چون از چشم مشتاقى قطرهء اشكى روان بيند ، به همدردى بر خروشد و سيلاب كشد .
- به ويژه آن شب وصل ، گر چه ديگر باز نگشت ، از آن پس خواب به چشمم راه نكرد .