- از اين رو حاسدانت به كين برخاستند كه همگان دانند مانند آنان براى بت سجده نبردى .
- دست آلودگان به دامن طهارتت نرسيد ، دهان بدگويان ، حسبت را نيالود .
- اين افتخارى كهن كه از خون تبارم در رگ و پى دارم ، افزون نشمارم از مهرى كه تازه به دل مىپرورانم .
- بسا حاسدان كه آرزو دارند كاش در زمرهء خفتگان بودند و من در برابر آنان با زبانى چون تير و شمشير به دفاع و حمايت برنمىخاستم .
- در ثنا و ستايشتان داد سخن دادم ، و اين دشمن بدخواه تواست كه از خشم دست به دندان مىگزد .
- عشق شما با تمام دنيا برابر است ، و دانم روز حشر ، سيه نامهء اعمالم را سپيد خواهد كرد .
* نظمى در سوك اهل بيت قرائت شد كه مبتذل و بىارج بود ، از مهيار تقاضا كردند قصيده اى بر آن وزن و قافيه بسرايد ، در همان مجلس اين چكامهء بديع را بپرداخت :
مشين لنا بين ميل و هيف
فقل فى قناة و قل فى نزيف
خرامان و سرخوش گذشتند ، چون پرچم در اهتزاز ، مست و خراب .
- ميوهء جوانى بر سر هر شاخى در انتظار چيدن .
و من عجب الحسن أنّ الثّقيل منه يدلّ بحمل الخفيف
- راستى عالم پريچهران هم عالمى است : آنكه زيباتر است بر ديگران ناز و ادا مىفروشد .
- دوستان ! دانيد كه داستان خلخال و گوشواره چه بود ؟
- از منش پرسيد ! نام آن زيبائى است ، معنايش تباهى پارسائى .
- در اين تاريكى شب ، اين رؤياى خيالپرور آن ماه پيكر عدنانى است ؟
- ذاتش جلوه گر است يا شبح او . نزديك بود كه در جمع دوستان رسوا شوم .
- آرى خود او بود ، پيمان عشق را خاطر نشان كرد ، اگر بر سر پيمان روم با دلى ناگوار است .