و انّى لاستسقى السّحاب لربعها
و ان لم تكن الَّا ضلوعى مأواها
- در آن پاسى كه گيسوى سياه شب پريشان بود ، سپيدى بر گوشهء زلفانش پديدار شد .
- ناگهان خورشيد رخشان برآمد ، يعنى طلعت رخسارش ، شميم عبير آميز برخاست ، از گلستان رخش .
- ديدگانم در چمنزار وجودش بوستانى سبز و خرم يافت ، از اينرو با سيلاب اشك ، جويها روان ساخت .
- طرف گلزارش را آرزوى باران كنم ، گر چه ابر باران زايش از سينه برخيزد .
اذا استعرت نار الاسى بين أضلعى
نضحت على حرّ الحشا برد ذكراها
و ما بى ان يصلى الفؤاد بحرّها
و يضرم لو لا انّ فى القلب سكناها
- هر گاه شور و اشتياق ، تار و پود و وجودم به آتش كشد ، با ياد معشوق ، آب سردى بر دل تفتيده پاشم .
- دل زارم از آن در آتش شعله ور است كه شمع وجودش را مسكن و مأوا باشد .
* قاضى جليس ، بينى بزرگى داشت ؛ خطيب ، ابو القاسم هبة اللَّه بن بدر معروف به ابن صياد ، فراوان به هجو او مىپرداخت و از بينى بزرگ قاضى خرده مىگرفت ، شايد بيش از هزار قطعه در هجو بينى او سروده باشد .
ابو الفتح ، ابن قادوس كه شرح حال او در همين جلد كتاب تحت شمارهء 46 گذشت به منظور همدردى بدفاع از قاضى جليس ، اين شعر بگفت :
يا من يعيب انوفنا
الشّمّ التى ليست تعاب
الأنف خلقة ربّنا
و قرونك الشّمّ اكتساب
- ايكه بينى ما را عيب كنى ! بينى ارجمند و فراز را عيب نباشد .
- اعضاء ، خلقتى است خدائى ، اما اين دو شاخ هرز را تو خود بر سر خود نهادى .
* قاضى جليس ، چكامه اى در سوك و ماتم پدرش كه با كشتى به دريا غرق شده است سروده . . . ( سخن ابن شاكر پايان گرفت ) .
- قاضى جليس ، در حضور ملك صالح ، از ابو محمد ، ابن زبير ، حسن بن