- در بزم ملك حاضر گشتيم ، از آنرو كه غايب بودى ، انس و الفتى در سيماى مجلس نبود .
- گويا بستر خاك ، از آب باران محروم گشته ، نى . بلكه جانها از روح روان دور مانده .
- آسمان ادب تاريك شد ، ماه تابانش تو بودى ، آرى در شب ديجور ، ماه تابان پيدا نباشد .
* عماد اصفهانى در « خريدة القصر » بشرح حال او پرداخته و فضل و درايت او را ستوده است . ابن كثير هم در تاريخش ج 12 / 251 و ابن شاكر در « فوات الوفيات » ج 1 ص 278 مقام و منزلت او را در شعر و احساس ياد كردهاند ، ابن شاكر گويد : همراه موفق بن خلال ، متصدى دفتر انشاء و دبيرى « فائز باللَّه » بود ، و از چكامههاى اوست :
و من عجب انّ الصّوارم و القنا
تحيض بايدى القوم و هى ذكور
و اعجب من ذا أنّها فى اكفّهم
تأجّج نارا و الا كفّ بحور
- شگفت آرم كه تيغهء شمشير و ناوك سنان ، در دست سلحشوران اين قوم ، به عادت زنان در خون نشيند ، با اينكه در شمار زنان نباشد .
- از آن شگفتتر كه همان تيغ تيز و ناوك دلدوز ، چون شعله آتش زبانه كشد با آنكه دستهاى پر جودشان چون موج دريا باشد .
* و همو دربارهء طبيبى چنين سروده :
و اصل بليّتى من قد غزانى
من السّقم الملحّ بعسكرين
طبيب طبّه كغراب بين
يفرّق بين عافيتى و بينى
أتى الحمّى و قد شاخت و باخت
فعاد لها الشّباب بنسختين
و دبّرها بتدبير لطيف
حكاه عن سنين أو حنين
و كانت نوبة فى كلّ يوم
فصيّرها بحذق نوبتين
- درد و رنجم از آن خصم جان است كه با جادوى بيمارش دو لشكر غارتگر بسويم روان ساخته .
- طبيبى كه دارويش چون جغد شوم ، ميان من و عافيت فرسنگها فاصله انداخته .