سر آغاز قصيده چنين است :
هى سلوة حلَّت عقود وفائها
مذشفّ ثوب الصّبر عن برحائها
- فراموشى خاطر ، پيوند وفا را بگسلد ، جامهء صبر نازك كى در برابر خشمش تاب و طاقت آرد .
* در اين قصيده گويد :
- جانب « جليس » شتافتم ، از گروهى كه حرمت همسايگان ندارند ، رخ برتافتم .
- از همت بو المعالى مدد گرفتم ، آنكه تاج عظمت كمترين عطايش باشد .
- مقام رفيعش ستودم ، دشمنان دانستند كه زمانه اش حامى و ياور باشد .
* و از جمله اين قصيده :
نذرت مصافحة الغمام أنا ملى
فوفت غمائم كفّه بوفائها
- سر انگشت عطايم عزم كرد كه برابر آسمان دست يازد ، ابر جود و عطايش بر آسمان خيمه برافراشت .
* قاضى جليس را عارضه اى رخ داد كه از حضور در پيشگاه ملك صالح طلايع بن رزيك محروم ماند ، فقيه عماره ، آنچنانكه در « نكت عصريه » ص 252 آمده ، چنين سرود :
و حقّ المعالى يا اباها و صنوها
يمين امرىء عاداته القسم البرّ
لقد قصرت عمّا بلغت من العلى
و احرزته ابناء دهرك و الدّهر
متى كنت يا صدر الزّمان بموضع
فرتبتك العليا و موضعك الصّدر
- بمعالى و آزادگى سوگند ، اى آزادهء صاحب معالى سوگندى استوار و مبرور .
- كه دست روزگار با همهء زادگانش از احراز مقام رفيعت كوتاه ماند .
- در آن مجلسى كه تو باشى ، مرتبه ات و الا و مقامت صدر مجلس باشد .
و لمّا حضرنا مجلس الانس لم يكن
على وجهه اذ غبت انس و لا بشر
فقدناك فقدان النّفوس حياتها
و لم يك فقد الارض أعوزها القطر
و اظلم جوّ الفضل اذ غات بدره
و فى الليلة الظَّلماء يفتقد البدر