- بار سفر بست و زاده اش را بنيابت گذاشت ؟ يا هجرت گزيد كه ديگر اميد وصل نيست .
فانّى ارى فوق الوجوه كآبة
تدلّ على انّ الوجوه ثواكله
- بينم كه چهرهها غبار گرفته ، قطعى است كه در عزاى عزيزى بماتم نشسته .
* در اين قصيده گويد :
دعونى فما هذا اوان بكائه
سيأتيكم طلّ البكاء و وابله
- اينكم واهليد كه نه هنگام گريه و زارى است . به زودى سيلاب اشكم همراه ژاله روان باشد .
- مگوئيد تا چند بر او زار و نالانى . ابر رحمتى بر سرم سايه گستر بود كه از هم پاشيد و رفت .
- از چه نناليم و زار زار نموئيم ؟ با آنكه فرزندانمان يتيم و بىنوا ماندند .
- كاش دانستمى - اينك كه عطا و نوالش خاتمه يافت - خداوند گارمان با ما چه خواهد كرد ؟
- آيا مهماننوازى كند و غريب پرورى تا بپايد ؟ يا راه مهاجرت ديار در پيش گيرد ؟
* و از همين قصيده است :
فيا أيّها الدّست الذى غاب صدره
فماجت بلاياه و هاجت بلابله
عهدت بك الطَّود الَّذى كان مفزعا
اذا نزلت بالملك يوما نوازله
فمن زلزل الطَّود الذى ساخ فى الثّرى
و فى كلّ ارض خوفه و زلازله
و من سدّ باب الملك و الامر خارج
الى سائر الأقطار منه و داخله
- اى بارگاهى كه صدر نشين آن بار سفر بست . قافله غم رو كرد ، آلام و اسقام سمر گشت .
- كوهى سهمگين بر فراز تخت مكين بود كه پايهء حكومت به دو استوار و وزين بود .
- كوهسار با عظمت از چه بهم لرزيد و در خاك فرو شد ، با آنكه لرزه بر اندام هر ملك و ديار افكند ؟