* و در قصيدهء ديگرى ملك صالح و فرزندش و برادرش يكه تاز مسلمين را چنين ثنا گستر شده :
ابيض مجرّدة ؟ ام عيون
تسلّ و اجفانهنّ الجفون
عجبت لها قضبا باتره
تصول بها المقل الفاتره
فتغدوا لارواحنا واتره
ظباء فتكن بأسد العرين
و غائرة خرجت من كمين
اذا ما هززن رماح القدود
حمين النّفوس لذيذ الورود
حياض اللَّمى و رياض الخدود
فلا تطمعنّك تلك الغصون
فانّ كثيب نقاها مصون
و فيهنّ فتّانة لم تزل
أوامر مقلتها تمتثل
و من اجل سلطانها فى المقل
تقول لها اعين الناظرين
اذا مارنت : ما الَّذى تأمرين ؟
منعّمة ردفها مخصب
و ما اهتزّ من خصرها مجدب
مقسّمة كلَّها يعجب
- تيغ تيز است كه از نيام برآمد ؟ يا چشم جادو است كه جان ستان آمد ؟
در شگفتم كه چشمان خمار بر تيغ شرربار فائق آمد ، از ميانه خون ما بريخت .
- آهووشان شير بيشه را به خون كشيدند ، غارتگرانى از كمين برجهيدند .
كه چون قامت رعنا را به پيچ و تاب آرند ، جان عشاق را در خمار شربتى از لب و دندان و نسيمى از چهرهء چون گلستان ، وانهند .
- سروهاى نازت بطمع نيندازند ، چرا كه بر شدن بر تل اين بوستان محال است ، در ميانشان شوخ چشمى است كه چون خسرو صاحب قران فرمان نگاهش مطاع است ، و از اينرو هر گاه ديده فرو دوزد ، نظارگان گويند : چه فرمائى كه بجان مطاع است .
- نازنينى مست و ملنگ ، فربى سرين و لاغر ميان ، شوخ و شنگ ، در اندامش آب روان مىدود ، قلبش چون سنگ خاره نرمى نگيرد .