تباهى گرفت .
- عدل و داد ، در جهان بگسترانيد ، اينك گوسفندان با گرگ در چرايند .
- تو آفتاب حقيقتى ، او پرتو آفتاب است .
- در صولت و عطوفت ، هر دو ، راه تو گرفت : بر دوستان آب گوارا بر دشمنان رنج و بلا افشاند .
- عمامهء عزت از پيش و پس بياويخت : شرافت نسب با دستاورد حسب درآميخت .
- ملك و دولت با ارادهء آهنين نگهبان شد ، خجسته و ميمون آمد .
- يكه سوارى كه به هر مرز و بوم درآمد ، قبه عظمت بر سما كشيد تاج زعامت بر تارك افراشت .
- در جنگ و صلح ، از هيبت و صولتش ترساناند ، چون تيغ تيز ، در نيام هم رعبآور و هراس انگيز .
* در قصيدهء ديگرى چنين ستايد :
- تو كه با صولت و قدرت توانى بر اوج بلندى پا نهى ، اين تلاش و تكاپو از چيست ؟
- با زبان شمشير ، خطبهء امارت بر خوان ، كه زبان شعر و ادب كوتاه است .
* و در همين قصيده گويد :
- كفيل خلافت ، صاحب غارت ، زمانه را در زير پى گرفت ، حيلهء روزگار بىاثر ماند .
- هيبت او بر دل روزگار نشست ، شك و ترديد هم به حيرت و ابهام افتاد .
- بخشيد بخاطر مكرمت ، در خون كشيد براى عبرت ، دلها مرعوب صولت او گشت .
- دليران ، با تيغ آبدار و نيزهء تابدار ، خاضع و خاشع شدند ، جز اين چاره اى نديدند .
- و چون « بهرام » و خاندانش به جهالت راه تمرد گرفتند ، از در ستيز آمدند .
- ناصر عادل را چون خدنگ روان ساختى تا شيشهء عمرشان بشكست ، شكستى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٨٨